دارم آماده میشوم. مامان میپرسد بیرون میروم؟ میگویم: " آره.. دارم میرم تجریش مصاحبه، بعد سیدخوشحال شبشعر، بعد ولیعصر تبتنام کلاس زبان، بعد سهروردی وقت دکتر دارم.. " اما راستش همهی این حرفها بهانه است. من تنها به این خاطر از خانه بیرون میزنم که درختهای عریان و باشکوه را، شاخههای درهم تنیدهشان را و لانهی مطمئن یک پرنده را ببینم.. به ابرها چشمک بزنم.. آنقدر راه بروم تا صورتم یخ بزند.. گوشهای از این شهر شلوغ بایستم زیر آفتاب.. جَرَیان گرما را در تنم حس کنم.. بینیام را بالا بکشم.. صورتم را بگیرم سمت خورشید.. از او بخواهم چنان بر من بتابد که هر چه تاریکی درونم بمیرد.. چشمهایم را ببندم و تمام هستی دردناکم، لبخندی شود به آسمان..