تبليغاتX
جامه ‏قبا


دست خودم نیست. ژست آدم‌ها باورم نمی‌شود. خیلی‌ها را دیده‌ام که در قالب نمایندگی خدا روی زمین گند می‌زنند به دنیا. خیلی‌ها را هم دیده‌ام که مذهب‌ستیزی می‌کنند و از آزادی دم می‌زنند. آزادی از آن دسته کلمات و البته مفاهیمی است که باعث دریازدگی می‌شود. مثلا شاهین نجفی نقی را خوانده و مطابق سلیقه کاوری هم برایش تهیه کرده است. مذهبی‌ها وا اسلاما سر داده‌اند، روشنفکرمآب‌ها هورا می‌کشند. در این دعوا، آزادی همان کسی است که می‌آید طرفین را از هم جدا کند، و تا سر حد مرگ کتک می‌خورد.

 

هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام با توهین به پیشوای هیچ فرقه و مذهبی، آب از آب تکان بخورد. هم‌چنان که بر فرض پذیرش اخبار و مستندات تاریخی خود شیعیان، پیامبران و امامان در برابر رفتارهایی به مراتب زننده‌تر از این، دامن صبر از کف نمی‌دادند و در صدد مقابله‌به‌مثل برنمی‌آمدند. حتی طبق روایات، شیوه‌ی برخورد طوری بوده که طرف مربوطه دچار انقلاب درونی می‌شده است. حالا بعد از این همه سال که دندان دایناسورها به عنوان بنزین در باک ماشین من است، بیاییم فکر کنیم چطور بزنیم توی دهن مردک فلان فلان شده؟!

 

اما رویکرد به اصطلاح طرفداران آزادی از این هم تاسف‌بارتر است. کسانی هستند که از دست جور زمانه فریاد می‌کنند و می‌توانند ساعت‌ها با اصطلاحات قشنگ و دهان‌پرکن یه‌قل دوقل بازی کنند. اما در عمل اگر مثلا ابراز کنی از فلان نویسنده‌ی زن خوشت نمی‌آید، همان دم، مقابل چشمان حیرت‌زده‌ات سر می‌برند در گوش بغل دستی‌شان پچ‌پچ می‌کنند و می‌خندند. یا اگر هنرمند باشند، ترانه می‌سرایند، آهنگ می‌سازند، با فوتوشاپ کاور درست می‌کنند و به اعتقادات گروهی می‌تازند. این می‌شود معنای آزادی اندیشه! در نهایت برای بار هزارم ترانه را با خودم زمزمه می‌کنم: « نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی‌دهد؟! »

 

از هر فرصتی برای نقل این حکایت استفاده می کنم؛ ظاهرا روزی عرفا به خانه‌ی ثروتمندی دعوت می‌شوند. یکی، از جرگه‌ی دوستانی که شرحشان رفت، شهیدنمایی مبسوطی می‌کند و همان دم در روی یک تکه حصیر جلوس می‌کند. عارف‌قهرمان مورد نظر قصه‌ی ما مستقیما سمت قالیچه‌ی زربفتی می‌رود که صاحبخانه برایش در نظر گرفته است و در کمال خونسردی روی آن می‌نشیند. همین موقع به دوستی که شهیدنمایی کرده بود، احساس رندی دست می‌دهد و تک‌مضرابی می‌زند که: « فلانی! رسم درویشی بر این نیست که روی قالی زربفت بنشینی ها! او هم نامردی نمی‌کند و در جواب می گوید: « رفیق! هر وقت برایت فرقی نکرد روی چه نشسته‌ای، درویشی! »

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:46 نويسنده عذرا جوانمردي |


دارم آماده می‌شوم. مامان می‌پرسد بیرون می‌روم؟ می‌گویم: " آره.. دارم میرم تجریش مصاحبه، بعد سید‌خوشحال شب‌شعر، بعد ولیعصر تبت‌نام کلاس زبان، بعد سهروردی وقت دکتر دارم.. " اما راستش همه‌ی این حرف‌ها بهانه است. من تنها به این خاطر از خانه بیرون می‌زنم که درخت‌های عریان و باشکوه را، شاخه‌های درهم تنیده‌شان را و لانه‌ی مطمئن یک پرنده را ببینم.. به ابرها چشمک بزنم.. آن‌قدر راه بروم تا صورتم یخ بزند.. گوشه‌ای از این شهر شلوغ بایستم زیر آفتاب.. جَرَیان گرما را در تنم حس کنم.. بینی‌ام را بالا بکشم.. صورتم را بگیرم سمت خورشید.. از او بخواهم چنان بر من بتابد که هر چه تاریکی درونم بمیرد.. چشم‌هایم را ببندم و تمام هستی دردناکم، لبخندی شود به آسمان..


+ تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 2:19 نويسنده عذرا جوانمردي |


:آينه؟

آينه: ژان؟

: آره؟! تو هم مثل مني انگار! از اين‌ دس شوخيا داري!

آينه: بلي.. جانم؟ زيباتر از تو و اينا؟

: نه! " در عمق وجودت نيازي ديوانه‌وار بود كه چيزي يا كسي غير از آن چه بودي، باشي. اين بزرگ‌ترين تنبيهي است كه مرد مي‌تواند تحمل كند. و البته دردناك‌ترين. زندگی تنها زمانی قابل تحمل می‌شود که انسان با همانی که هست، کنار آمده باشد؛ چه در چشم خودش و چه در چشم دیگران. همه‌ي ما باید با آن چیز و کسی که هستیم کنار بیايیم و باید بپذیریم که این دانش تمجیدی هم برایمان به همراه نمی‌آورد. که زندگی نشان افتخاری به ما نمی‌دهد. که غرور یا خودخواهی یا کچلی یا شکم گنده‌مان را پذیرفته‌ایم و تحمل می‌کنیم. نه! راز قضیه همین است که پاداشی وجود ندارد و ما باید خصلت‌های ویژه و سرشت خودمان را تا حد امکان تحمل کنیم. زیرا هیچ میزانی از تجربه یا بصیرت، کمبودها، خودخواهی‌ها یا آزمندی‌هایمان را اصلاح نمی‌کند. باید یاد بگیریم که امیال ما طنین درستی در دنیا پیدا نمی‌کنند. باید قبول کنیم کسانی که دوستشان داریم، ما را دوست ندارند. یا آن‌گونه که ما آرزو می‌کنیم، دوستمان ندارند. باید خیانت و نمک‌نشناسی و از همه سخت‌تر این را بپذیریم که کسی هست که از حیث شخصیت یا فراست از ما بهتر است.. "

آينه: بهت گفتم نخون..

: يكي از اون اَبَر سياهچاله‌هاي فضايي بود.

آينه: راستش آدما يه روز كه از همچين سياهچاله‌اي بيرون ميان، احساس مي‌كنن " بسه! " يه هفت‌تير ميذارن رو شقيقه‌شون و بنگ! ولي تو بيست و هفت سالت شده، داري به من لبخند مي‌زني!

: در نهايت سرنوشت ما شبيه همه آينه. * يكي‌مون رو به منظره‌ي دريا مي‌ايسته و ماشه‌ي كاليبر چهل و چهار رو مي‌چكونه. اون‌يكي هفت‌تير محبوبش رو ميذاره تو دهنش، يكي ديگه رو شقيقه‌ش.. ولي هيچ‌كدوم موقع هفت‌تيركشي عددشون بيست و هفت نبوده.

آينه: فكر مي‌كني فرقي هم مي‌كنه؟

: آره. من هنوز رويا دارم. ميخوام يه نويسنده‌ي خوب بشم.

آينه: يعني از اين به بعد ميخواي بپرسي " در جهان بهتر از من نويسنده‌اي هست؟ "

: نه! قراره بپرسم " در جهان نويسنده‌اي زيباتر از من هست؟ "


* به ترتیب: ریچارد براتیگان، ارنست همینگوی، شاندور مارائی.


+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:47 نويسنده عذرا جوانمردي |


منتظر تاكسي ايستاده بودم و خيابان طوري نگاه مي‌كرد، كه خنده‌ام مي‌گرفت. يك‌مرتبه پيكان درب و داغاني بي‌هوا از زير زمين بيرون آمد. آن‌قدر با محيط ناهمگون بود كه ديگر نمي‌توانستم لبخندم را كنترل كنم.

پيكان سفيدي بود پر از لكه‌هاي صافكاري و فرورفتگي‌ها. بيشتر شبيه كهنه‌سربازي بود كه بي‌اعتنا به اطراف و مفتخر به زخم‌هايش سربلند راه مي رود. اسمش را "‌ ببري " گذاشتم. تنها به اين دليل كه اين اسم به او مي‌آمد و در عين حال رسمش را هم حفظ مي‌كرد.

خلاف " ببري "، راننده پيرمرد كچلي بود كه يك عينك ته‌استكاني را با كش سياه، خيلي محكم روي بيني نگه داشته بود. هفت‌تير مي‌رفت. با هيجان سوار شدم. اگر هفت‌تير هم نمي‌رفت، باز سوار مي‌شدم. با خودم قرار گذاشته بودم آن عصر را تا شب قدم بزنم. براي اين جشن چه جايي بهتر از دنياي قصه‌هايم؟! ماجراجويانه دور و برم را نگاه مي‌كردم. با آهنگ " تاكسي " رضا يزداني  مو نمي‌زد. غرق لذت درهم تنيدن فكرهاي مختلف بودم كه دو نفر ديگر را هم سوار كرد و ظرفيت ماشين تكميل شد. اما هنوز و هم‌چُنان مقابل پاي مسافران ترمز مي‌كرد. سرش را پايين‌ترك مي‌گرفت، ببيند كجا مي‌روند. مرد جواني خم شد و با لحن تندي گفت: "‌ آخه جا داري كه وايميسي؟! " راننده متوجه نشد. دو قدم جلوتر باز هم ترمز كرد. اين بار مرد ديگري گفت: " پُره آقا! " در همين لحظه دختر كنار دستي من با صداي بلند زد زير خنده. سرش را تكيه داد به شانه‌ي من و لاينقطع خنديد. آهسته زدم روي پايش و آرام گفتم نخندد. زشت است. ادامه داد. راننده مرتب از ما عذرخواهي مي‌كرد كه وقتمان را گرفته است. انگار ناگهان متوجه بيماري ناجوري در وجودش شده باشد، با حيرت گريه آلودي آرام ولي واضح از خودش مي‌پرسيد كه چرا حواسش پرت بوده است. از دختر متنفر بودم كه خنده اش را تمام نمي‌كند. خانم مسني كه جلو نشسته بود، پياده شد. اما پيرمرد ديگر پيش پاي كسي ترمز نمي‌كرد. انگار خجالت مي‌كشيد و دلش مي‌خواست ماشينش توي زمين فرو برود. چشم دوخته بودم به كش سياهي كه از روي لكه‌هاي قهوه‌اي سرش رد مي‌شد. تمام هوشم را به كار گرفته بودم عبارتي يا حركتي براي تسكينش پيدا كنم. لكه‌هاي روي سرش خيلي زياد بودند. كاري از دستم بر نمي‌آمد. پياده شدم.

منتظر تاكسي ديگري ايستاده بودم. هوا سرد بود و چشم آدم خيس مي‌شد. پيش تر چراغ قرمز شده بود. جايي وسط شلوغي خيابان، يك تاكسي از فرط نويي و زردي برق مي‌زد. ناخودآگاه نگاهم به سمت راننده‌اش كشيده شد. پيرمرد مو سپيد مرتبي كه حتي دكمه‌ي يقه‌اش را هم بسته بود، در حاليكه فرمان را با دو دست گرفته بود، به شيشه‌ي تميز تاكسي‌اش لبخند مي‌زد. مقابل ماشين، طوري كه همه‌ي مسافران بتوانند ببينند، روي تابلوي خوش‌خطي نوشته بودند: " راننده، نمي‌شنود. لطفا با صداي خيلي بلند صحبت بفرماييد. "

* ازترانه‌ي " پيكان "، سروده‌ي يغما گلرويي.

+ تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 1:16 نويسنده عذرا جوانمردي |


 : آينه؟

آينه: بله؟

: در جهان زيباتر از من كسي هست؟

آينه: ميشه بگي چرا مي پرسي؟

: معلومه! براي كشف حقيقت.

آينه: پس چرا وقتي حقيقت رو ميگم، منو مي‌شكني؟

: واسه اينكه حقيقت رو نميگي.

آينه: حقيقت اينه كه تو همين تِرون از تو زيباتر هزار نفر هستن. خودت اينو مي‌دوني..

شررررررق..

: دنيا وفا نداره.

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 23:43 نويسنده عذرا جوانمردي |


: آينه؟

آينه: بله؟

: در جهان زيباتر از من كسي هست؟

آينه: بله.

..شررررررق..

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 0:49 نويسنده عذرا جوانمردي |

 

دايي، بقالي داشت. براي همين اگر مهماني شلوغي در كار نبود يا امكان خريد نوشابه را نداشتيم، به ناچار و سختي مقدار فراواني از تشتك‌هاي سطل آشغال مغازه اش را كش مي‌رفتيم. بعد، اين تشتك ها را از گِل باغچه پر مي‌كرديم. اين مرحله براي من از خود ِ بازي دلپذيرتر بود و يكي از درخشان ترين تصاويري است كه از كودكي در ذهنم حك شده است. نحوه‌ي صاف و تر و تميز كردن تشتك، ‌خودش داستان ديگري داشت. سه سكوي سيماني كه در خيابان ميان دو باغچه با فاصله ي مساوي از هم نشسته بودند، جزء اولين بديهيات زندگي من به شمار مي‌روند. چرا كه هرچه زور مي‌زديم تكانشان بدهيم، فايده‌اي نداشت. آن مربع‌هاي دوست‌داشتني از جايش جم نمي‌خوردند. انگار ماموريت داشتند از آسمان وسط حياط و كودكي ما فرود بيايند و به زندگي‌هاي ساده‌مان معنا بدهند اما در عوض چيزي از خودشان بروز ندهند.. داشتم مي‌گفتم كه تشتك‌ را بعد از گِل‌اندود كردن، روي ديوار يا لب اين سكو‌ها مي‌كشيديم تا صاف و صوف شود. انتخاب من هميشه همين سكوها بودند كه خيلي دوستشان داشتم. فكر مي‌كردم هر تشتكي كه گِلش زياد باشد ولي در عين حال خوب صاف شده باشد، بخت بردن را براي صاحبش بيشتر مي‌كند. براي همين هم اين كار را به دقت انجام عشاي رباني توسط پاپ در كليساي سن پيترز انجام مي‌دادم.

 امشب وقتي ماه را ديدم، جزئيات چنان ذهنم را تسخير كرد كه از حركت باز ماندم. ماه مثل تشتك تو پُري بود كه به پشت دراز كشيده، دست‌ها را پشت سر قلاب كرده است، ستاره‌ها را تماشا مي‌كند و در همين حال ناگهان مي‌گويد: " راستي عذرا! تشتك بازي يادت مياد؟ "

 

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:36 نويسنده عذرا جوانمردي |

کیسه‌ی سنگین کتاب‌ها را بغل می‌گیرم. شیرینی خریدن خودکشی محض است با این همه اضافه‌بار! ولی به سمت مجلسی قدم برمی‌دارم. هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید برنامه‌ی کلیسا به چند شنبه افتاد. هیجان زده‌ام. با تفرعن از خیابان رد می‌شوم. این حرکت اعصاب راننده‌هایی را که وادار به توقف شده‌اند، داغان می‌کند. یکی‌شان دستش را زیر چانه‌اش می‌زند که یعنی به شکل مبالغه آمیزی منتظر عبور من است. با دیدن ژستش نمی‌تواتم نخندم. او هم خنده‌اش می‌گیرد. حس تعلیق.. در مترو جعبه ی شیرینی را به راننده‌ی قطار می‌دهم تا برایم نگه دارد. می‌گوید همه‌اش را خواهد خورد. احتمالا انتظار دارد بگویم خواهش می‌کنم و اینها..  می‌گویم وای به حالش اگر حتی یکی کم شود.. در مقصد جعبه را تحویل می‌دهد.. در جعبه را باز کرده.. می گوید: " ولی چقدر خوشمزه بود! ".. خیلی خوشم می‌آید از این کارش.. یک آدم ضد کلیشه در شهر هست که از شیرینی‌های من مراقبت کرده است.. توی تاکسی استرس می‌گیرم.. نمی‌دانم اول وودی آلن را بخوانم یا فریبا وفی را یا شیوا ارسطویی را یا آن زن خارجی را.. دلم داستان زنانه می‌خواهد. درست همان‌قدر که طنز وودی آلنی می خواهد.. نه! نمی‌توانم بولگاکف را ناتمام رها کنم.. پس بولگاکف.. خورشید از پشت سه ابر بزرگ، طلایی می‌تابد.. نور امتداد پیدا کرده.. تا خیلی دورتر.. آن جا که هست ولی به سختی به چشم می‌آید، زیبایی‌اش ویران‌گرتر است.. زیبایی تعلیق.. بالاخره یک روز می‌روم روسیه.. یک روز می‌روم اسپانیا.. خطوط نور محوتر شده‌اند.. پلک هایم سنگین می‌شوند.. عقاب طلایی.. الدورادو.. الدورادو.. راننده بوق را می‌کشد به جان همکارش.. عذرخواهی می‌کند.. جوابش را نمی‌دهم.. خورشید تمام شده.. " فردا هم میای؟ " می گوید " آره ".. می‌پرسم " ساعت چند؟ " .. جواب نمی‌دهد.. الدورادو.. مامان و بابا کنار هم نشسته‌اند و سریال تماشا می‌کنند.. مامان را می‌بوسم.. می‌گوید " تو رو خدا ".. می‌خواهم بابا را ببوسم که با دست‌هایش مانع می‌شود و داد می‌کشد " داستان به جای حساسش رسیده! " من هیچ‌وقت جای حساسی در سریال‌ها ندیدم ولی خیره شدن به بابا و مامان را وقتی دارند به جای حساس داستان می‌رسند، دوست دارم.. خیره شدن به تعلیق.. لباس‌ سبکی می‌پوشم.. صورتم را زیر شیر آب می‌گیرم.. نفسم بند می‌آید.. سیر از آب شیر می‌نوشم‌.. مثل آن وقت‌ها که گل زده بودیم..  کولر را روشن می‌کنم.. کتاب‌ها را می‌گذارم روی عسلی. از لبه‌ی کاناپه بالا می‌روم. از بالا یواشکی خم می‌شوم و بالاخره بابا را هم می‌بوسم. خنده‌اش می‌گیرد.. چای نمی‌خورند.. الان هیچ‌چیزی نمی‌خورند.. داستان به جای حساسش رسیده.. قوری خالی است. توی لیوان آب جوش می‌ریزم. یک کیسه چای بر می‌دارم.. یک شکلات هم.. می گذارم‌شان توی جیب شلوارم.. مقابل کاناپه، پایین پای بابا و مامان لیوان را روی زمین می‌گذارم. کتاب‌ها را دور و برم می‌چینم.. جلد و پشت جلد را تماشا می‌کنم.. به قول نزار " مثل بوسه‌های شتاب‌‌زده! " .. حالا داستان به جای حساسش رسیده.. به پهلو دراز می‌کشم.. چای را از جیبم درمی‌آورم.. لیوان را درست مقابل صورتم می‌گذارم.. کیسه‌ی چای را به آرامی رها می‌کنم.. رنگ آرام آرام پخش می‌شود توی لیوان.. تعلیق محض.. نگاهم بی‌رنگ ترین جایی را می‌کاود که سایه‌ی رنگی نزدیکش شده باشد.. صداها خاموش می‌شوند.. چشم‌هایم روی هم می‌افتند.. الدورادو..

+ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 2:0 نويسنده عذرا جوانمردي |


محض خنده!


+ تاريخ سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:17 نويسنده عذرا جوانمردي |


خب خیلی خسته می‌شدم. اما این تمام اعتراف‌های من نیست. سوئی‌شرتم را در یک روزِ به تعریف دیگران گرم پوشیده بودم. زیپ را تا جایی که تیپ اجازه می‌داد بالا کشیده بودم و اگر جلب توجه نمی‌کرد، قطعا کلاهش را هم می‌گذاشتم. اثر انگشتم ثبت نمی‌شد. ناخنم بلند بود و دستگاه خطوط دستم را نمی‌خواند. بار سوم که جیغ قرمز کشید، یک کلمه‌ی زشت انگلیسی را با آکسان روی حرف اول نثارش کردم. در واقع آن کلمه را نثار شغل جدید کردم. غافل از اینکه نثار رئیس بزرگ شد که درست پشت سرم ایستاده بود. وقتی برگشتم یک ثانیه بی‌حرف توی چشم‌های گرد شده‌اش خیره شدم و بعد در کمال خونسردی گفتم خداحافظ.

سه ساعت تا قرارم مانده بود. کمی پیاده روی کردم. فکر لامصبی بی‌تابم می‌کرد. یاد هاینتس افتاده بودم و فرِد. جریانی ناگفتنی است. بی‌فکر شماره‌ی استاد بزرگ را گرفتم و با جسارت هر چه تمام‌تر گفتم می‌خواهم سه ساعت زودتر بروم پیشش. قبول کرد. همان لحظه اس‌ام‌اس دوست رسید: " عذرا! میگم برو تو غذاخوری کنار ایستگاه راه آهن غذا بخور! " در پیاده‌رو شگفت‌زده از این تله‌پاتی زیر سایه‌ی درختی سوئی‌شرت را درآوردم. می‌خواستم در هوا بپرم و شلنگ‌تخته بیندازم. از درخت پرسیدم چه کار کنم؟ لبخند خداوندواری زد. بَسَم بود.

استاد اصرار داشت بداند من از کجا او را می‌شناسم یا چه کسی مصاحبه با او را پیشنهاد کرده است. گفتم وقتی شش_هفت سالم بود، نمی‌توانستم اسمش را توی مجله بخوانم. قشنگ خندید. بخدا! سه ساعت مثل برق و باد گذشت. استاد از اینکه می‌دید چشم‌های این دختر بیست و شش ساله از شنیدن حرف‌هایش پر و خالی می‌شوند، بلند می‌خندد و اطلاعات فراموش شده را با هیجان به یادش می‌آورد، ذوق می‌کرد. مدام می‌گفت: " آآآره.. تو هم عین مایی که! " گپمان به هیج‌جا نرسیده بود. پیشنهاد کردم این مصاحبه را برای فلان روزنامه همین‌جا تمام کنم. اما برای یک گفتگوی طولانی‌تر و مفصل‌تر یک وقت دیگر بروم پیشش. گفت حالا که من را شناخته می‌خواهد عکس‌هایی نشانم بدهد که هیچ‌کس آن‌ها را ندارد. با تردید پرسید می‌توانم در یک کار مشترک با او همکاری کنم؟ نفسم بالا نمی‌آمد. گفتم با شیفتگی این کار را قبول می‌کنم. پرسید پس شغل ثابتم را چه خواهم کرد. گفتم همین فردا استعفا خواهم داد. فردا استعفا دادم.

با هر قدمی که برمی‌داشتم، نتیجه‌ی تازه‌ای می‌گرفتم. فکر می‌کردم من آدمِ کارِ ثابت نیستم. من آدم پست دهان‌پرکن، درآمد خوب، بیمه و آرامش و وقت اضافی برای مطالعه در ساعات کاری پشت میز نیستم. من باید پوست خودم را بکنم و مطابق عقایدم زندگی کنم. من باید از اعتبارم خرج کنم تا اگر جوان لمپنی که آدامسش را توی گوشم می ترکاند، که زیبایی و اصالت را نمی فهمد، روزنامه را ورق زد، تنه‌اش به تنه‌ی این مفاهیم بخورد. من باید به دنبال سلبریتی مورد نظرم روزها تحویل مطلب را عقب بیندازم و به رئیسم توضیح بدهم که سلیقه‌ی مردم، روح و روانشان دست ماست. حق نداریم آدم‌های سطحی و مدعی را تحویل بگیریم. من باید شب تا صبح بیدار بمانم و بنویسم آن چه را دیده ام و شنیده ام. من باید داستان آشپزی را که با سبزیجات حرف می‌زند، بنویسم. اصلا من باید در مطلب قارچ، ضرب‌المثل ریشه‌یابی کنم. من باید رمان بخوانم. من باید هر وقت دلم خواست بروم زیر نور خورشید و گرم شوم. من باید فرصت داشته باشم قدم بزنم و فکر کنم. با خودم حرف بزنم. من باید تاثیر بگذارم و تاثیر بپذیرم. من زنده‌ام به یاد گرفتن. من همه‌چیز را همین‌طور که هست دوست دارم. خودم را پیدا کردم و در نظام آباد گم شدم.

نه سرنوشت، نه دِستینی، نه عاقبت ( با تاء مُدَوَر ) هیچ کدام ترجمان مناسب دیوانگی‌های شخصی‌مان نیستند. تُرک‌های خارجی می‌گویند یازگی. از مصدر نوشتن. در ترکی خودمان یازیخ. از مصدر یازماخ به معنای نوشتن. یعنی نوشته شده و هم بیچاره. با این اوصاف روزنامه‌نگاری آزاد، یازیخ من است. من یازیخ روزنامه‌نگاری آزادم.  

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:28 نويسنده عذرا جوانمردي |