تبليغاتX
جامه قبا
جامه قبا
نگارش در تاريخ سه شنبه 19 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

به تبعیت از جالینوس حکیم کیف با خودم نبردم. جایش چند تا اسکناس لای « صید قزل آلا در آمریکا » - که آن روزها داشتم می خواندمش - گذاشتم تا اگر احیانا در آرایشگاه معطل شدم، بخوانم. اتفاقا دختری که در محله مان گل فروشی داشت هم آن جا بود. از کارش صحبت کردیم. گفت که گرافیک خوانده و بعد از تمام شدن درسش مدیر یک شرکت تبلیغاتی شده است. در اثنای صحبت اجازه گرفت و « صید قزل آلا .. » را برداشت.

خوش تیپ: ئه! چه جالب! کتابای تاریخی می خونید؟! منم کتابای تاریخی دوست دارم.

من: این یک کتاب داستانه.

خوش تیپ: می دونم! منظور منم داستان های تاریخیه! یکی از دوستام تو دانشگاه یه بار خیلی از یه کتاب تاریخی تعریف کرد. خریدمش. اسمش « بامداد خمار » بود. انقدر قشنگ بود خدا می دونه! خوندینش؟

من: بله.

* * *

دبیر سرویس سینمایی رفته بود. به کسی احتیاج داشتیم که برای گفتگو با سوپر استارها و سینماگرها لینک های قوی داشته باشد. یک خبرنگار جدید آمد. پای تلفن نشست. لا مذهب شماره ی آل پاچینو و دنیرو و اسکورسیزی را هم داشت! نداشت هم با یک تلفن پیدا می کرد! کتاب ها روی میز پخش بودند. داشتم می نوشتم.

جدید: شما این کتاب ها رو می خونید؟

من: بله.

جدید: همشو؟

من: بیشتر وقت ها.

جدید: روزی چند تا کتاب می خونید؟

من: ( مادر جان! ) قائده ی خاصی نداره!

جدید: چطوری کتاب می خونید؟!

من: ( خودم را می زنم به نشنیدن )

جدید: خانم جوانمردی؟

من: بله؟

جدید: عرض کردم چطوری کتاب می خونید؟

من: بازش می کنم. از صفحه ی اول می خونم و ورق می زنم. ( خیلی بی ادبی عذرا! ناراحت شد! ) ( لبخند ) مثل همه ی آدما. نمی دونم منظورتون چیه ..

جدید: ( دوباره سر حال می شود ) می خوام بدونم حوصلتون سر نمیره این همه وقت ..؟

من: ( ماماااان! ) نه .. ببخشید! من اینا رو بنویسم بعد دربارش حرف بزنیم ..

چند تا شماره می گیرد. تا با کسی شوخی می کنم می فهمد دستم خالی شده و شروع می کند.

جدید: داشتین می گفتین که چه جوری کتاب می خونین ..

من: ( زهرمار! ) گفتم دیگه!

جدید: من اصلا نمی تونم به صفحه ی کتاب زل بزنم. از وقتی اومدم حواسم به شما هست .. چند دیقه خیره میشید و همین طور ورق می زنید .. ( زهرا دارد می شنود و از پشت سر جدید، به نشانه ی هم دردی می زند توی سرش! خنده ام می گیرد ..)

جدید: من تا به حال به جز کتابای درسیم یک دونه کتاب هم نخوندم!

* * *

امروز بعد از یک هفته رفتم سرکار و کلا خیلی سر حال بودم. توی مترو کف زمین پخش شده بودم و کتاب های تازه ام را ورق می زدم. کنار من یک اکیپ دانشجویی سه نفره نشسته بودند. یک کدامشان ( که بعدا فهمیدم سمیراست ) با دیدن کتاب انگار که چیزی یادش آمده باشد به دوستش گفت:

" الهام! تو پروین اعتصامی داری؟ "

الهام: چی شده؟ شاعر شدی؟ هر هر هر هر .. ( آکواریوم دارین خونتون؟ )

سمیرا: نه ازگل! شنیدم خیلی شعراش قشنگه. غم انگیزه! ( چم انگیز؟ )

الهام: نخون خره! افسرده میشی، می برنت تیمارستان! ( تو رم میندازن تو چاه توالت! )

میترا: کتابش زیاده!

سمیرا: می دونم. دیدم! حالا همشو که نمی خوام بخونم. چند تاشو .. ( اور دوز نکنی یه وقت؟! )

الهام: اصلا بچه ها بیاین فردا بریم انقلاب! ( مخت کارم می کنه؟! )

: آره. آره.

سمیرا: سینما هم بریم .. به امیرم بگیم بیاد؟ ( آها! خب از اول بگو! با پروین چی کار داری؟! )

میترا: حیف با اشکان دیشب دعوا کردم! .. ت.س میگه برای چی موهاتو مش کردی! گفتم به تو ربطی نداره! هر کاری دلم بخواد می کنم. بابام تا حالا بهم نگفته بالای چشت ابروس، ( بابات دو تا زده بود تو گوشت، آدم می شدی! حیف نزده! ) اون وقت توی .. به من میگی ..

سمیرا: خبه حالا! تا من میگم امیر، اشکانو میاره وسط ( حالا همگی بیان وسط مسط .. )

..

سمیرا: چنده یعنی؟

الهام: فکر کنم دو سه تومنی میشه! ( آره جون عمت! )

سمیرا: اوووووه! دو سه تومن؟ چه خبره مگه؟ شعره ها! ( تو برو رژ نارنجی بخر بزن! دیوان پروینو .. ) از حرف زشتی که زده ام احساس بسیار خوبی دارم ..

سمیرا: ببخشید! این کتاب چیه؟

من: ( خوبه. حالشو دارم! ) سلینجر.

سمیرا: میشه ببینم؟ .. خوبه؟

من: خیلی! مترجمشو ببین .. می شناسیش؟

الهام: علی شیعه علی! چه اسمی داره؟! خیلی مسلمونه! ( راهی نداره! باید بری تو چاه توالت! )

من: یه بازیگر معروفه که شما هم می شناسینش! نمی خواد شناخته بشه، با اسم مستعار ترجمه می کنه.

الهام: کی؟

من: ئه؟! نمی تونم بگم! آخه خیلی معروفه!

الهام: خودتو لوس نکن. بگو! ( جایی بهتر از چاه توالت پیدا نمیشه! ) رضا گلزار؟

من: نزدیک شدی؟

سمیرا: وای .. بهرام رادان!

من: نه. ولی نزدیکه ..

: بگو دیگه!

من: ولی همه جا نگین! نمی خواد همه بفهمن! .. شاهرخ استخری .. ( دریازدگی! )

: وووای! راس میگی؟

میترا: عاشششقشم!

الهام: چقدر خوب بازی کرده؟ (من دارم میرم، ولی حتما برو تو چاه توالت! )

من: خدافظ بچه ها! یادتون باشه! پخشش نکنید ها!

* * *

یک شیطنتی کرده ام که خودم هم باورم نمی شود! صف تاکسی خیلی طولانی بود، رفتم خوراکی بخرم. جلوی کیوسک هم شلوغ بود. منتظر بودم. چشمم به جوان بیست و چند ساله ای خورد. چشمک زد. لجم گرفت. چیزی به ذهنم رسید. بلافاصله شماره ی شوهر نرگس را که اخلاق سگی دارد روی یک تکه کاغذ نوشتم. زیرش هم اضافه کردم دو شب به بعد زنگ بزن! دادم دستش ..

نگارش در تاريخ یکشنبه 17 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

وقتی کلاس اولی بودم و بزرگ ترین عشق زندگیم قمقمه ام بود، همیشه در مسیر خانه تا مدرسه، یک سال بالایی بد جنس که از روبرو می آمد و شاید به خرامیدنم با قمقمه رشک می برد، با اظطراب می گفت: " وای! زنگتون خورد! " بلافاصله گریه ام می گرفت و در حالیکه قمقمه توی دستم به شدت تاب می خورد به طرف مدرسه می دویدم. وقتی خودم را توی حیاط پرت می کردم و می دیدم چند نفر بیشتر نیامده اند، هراسان از کسی می پرسیدم که آیا زنگ خورده یا نه؟ .. همیشه زنگ نخورده بود ..

 آن وقت ها انگار این بازی کثیف بین سال بالایی ها رواج داشت .. هیچ وقت از این ماجرا عبرت نمی گرفتم. هر روز می دویدم ..

* * *

یک احساس عمیقا شخصی است. با اینکه چندین بار تجربه اش کرده ام، هنوز از سیر تکوینیش هیچ نمی دانم. در یک لحظه اتفاق می افتد. درست در یک لحظه تغییر را در درونم درک می کنم. دیگر کسی را که « من » می شناختمش، نمی شناسم.

همین دیشب دوباره اتفاق افتاد. از دست من و مسکن های فوق قوی کاری بر نمی آمد. مامان تا نزدیکی های صبح درد غیر قابل وصفی را تحمل کرده و تازه خوابش برده بود. بالای سرش نشسته بودم و با وجود بی خوابی های چند شبه، خوابم نمی برد. افکار تازه ای در ذهنم آمد و شد می کردند. یک لحظه احساس کردم چقدر عوض شده ام! چقدر بزرگ شده ام!

* * *

ساعت هاست ذهنم درگیر است. با خودم می گویم امکان ندارد! نمی شود کسی در عین زلال بودن نیرنگ بزند. امکان ندارد! نمی خواهم به دوستم شک کنم. نمی خواهم فکر کنم جزیی از آن « بازی » های بی دردسرش بوده ام. فکر اینکه به سادگیم خندیده باشد دیوانه ام می کند .. من به کلمات ایمان دارم. حالا لبخندش هر قدر موذی و شیطنت بار! .. یاد دویدن های توی کوچه می افتم و ضربه های قمقمه را روی پایم احساس می کنم .. نمی شود این قدر بزرگ شده باشم و هنوز .. کاش غلط نرفته باشم .. کاش فقط نخندیده باشد ..

 

نگارش در تاريخ جمعه 15 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

در یک مهمانی مجلل، وسط پیست رقص ایستاده ام و بلد نیستم برقصم.

نگارش در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

حوصله ندارم. آرشیو وبلاگ محشری را می خوانم. دستم زیر سرم است و روی میز ولو شده ام. حس بدی دارم. پست اول تمام نشده، صاف می نشینم. لذت خواندن دارد توی رگ ها و نفس هایم می دود. همان لذتی که فکرت را صد در صد به کار می گیرد و یک جاهایی لبخند کم رنگی را روی لب می نشاند .. اه! لعنتی! تمام شد!

* * *

برای سومین بار در این هفته و تمام طول عمر شریفم سوپ می پزم. ظرف ها را می شورم. هوس می کنم از لاک طلایی که خیلی وقت پیش خریدم و هیچ وقت رویم نشد از آن استفاده کنم، بزنم. دیوانه ی طلایی هستم. به نظرم حتی رنگ فکر هم طلایی است. ایرانسل لطف کرده و آهنگ های جدیدی را برای زنگ خور موبایل فرستاده. باورم نمی شود که « ای آمان » هم توی لیست کوتاهشان هست! سریع کد را وارد می کنم. شماره ی خودم را می گیرم. بله .. خودش است. مطمینم احمد از همه بیشتر خوشش می آید. می خندم. یاد ناخن هایم می افتم. خشک نشده بودند و گوشه ی سه تایشان رفته است. درستشان می کنم. سمفونی مردگان را بر می دارم بخوانم. تازه یاد کتاب هایی می افتم که باید بخوانم و حتی نگاهی هم بهشان نینداخته ام! « بازی » قاسم کشکولی است. از آن یکی کتابش خوشم نیامد. « آرایش انواع میزها » جذاب تر است. هم چنان در تردید ازلی این هستم که میزآرایی چه نقش و تاثیری در زندگی مشترک دارد. چند صفحه از « بازی » را می خوانم. خسته می شوم. مامان بیدار است. فولدر خز و خیل را باز می کنم .. به خودم می خندم. چه شد که انقدر حالم خوب شد؟

پ.ن1: می شینم کنج قصه شعر می سازم/ واسه ی ناز گل زیر بارون/ می خوابم خواب چل گیسو ببینم/ به جای این همه خواب پریشون ..

پ.ن2: اسال اهلی و جیرانی/ عن اشواق نیرانی ..

پ.ن3: هر شب گذرد بر من از اندیشه ی رویت/ تا صبح نه من خفته نه همسایه زدستم!

پ.ن4: احببتَنی بالحساب .. و احببتۥک بالشعر ../ وضعتَ راسی علی مخده من الحجر ../ و وضعتُ راسک علی مخده من القصائد ..

نگارش در تاريخ چهارشنبه 13 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

پیش تر ها دوست داشتم با گدازه ها بمیرم. یعنی گدازه ها بریزند روی سرم. در جواب قیافه هایی که کج می شد، با حرارت توضیح می دادم که خیلی هیجان انگیز است بعد از میلیون ها سال ما را از زیر زمین کشف می کنند. باستان شناسان می نویسند:

« عذرا جوانمردی دختر جوانی بیست و اندی ساله در حال وبلاگ نویسی ( یکی از پیش پا افتاده ترین نمودهای تکنولوژی آن زمان ) توسط امواج گدازه ها غافلگیر شده است. طبق تحقیقات زمین شناسان فصلی که آتشفشان دماوند در آن فوران کرده، پاییز بوده اما ظاهرا عذرا سردش بوده چرا که یک بافت سبز رنگ به تن داشته است. با توجه به مطالب وبلاگ، حتی می شود این حدس را زد که دختر جوان ایرانی بسیار غمگین بوده است و سرما، نوعی سرمای معنوی تلقی می شود .. »

پریشب سر خیابان زانوهایم قفل شدند. وقتی دردهای بی امان زانو را تحمل و امور خانه را رتق و فتق می کردم، گفتم: ای وای! یک مرتبه مهدی، برادر زاده ی دو ساله ام پرسید: خسته سدی؟ گفتم: آره. گفت: گره کن! .. راست می گفت ..

دکتر گفت فقط عصبی شده ام. تب عصبی، لرز عصبی، دریازدگی عصبی، دردهای کشنده ی زانوی عصبی .. نظرم عوض شده. دیگر دلم نمی خواهد با گدازه ها بمیرم. می خواهم همین حالا و از همین دردهای عصبی بمیرم.

* * *

پیش ترها دوست داشتم وقتی می میرم دنیا به هم بریزد. همه غصه بخورند. همه جا نبودنم را حس کنند و از این مسخره بازی ها!

نظرم عوض شده. دلم می خواهد وقتی مردم، هیچ کسی نفهمد که مرده ام. دوست ندارم در یاد هیچ کسی بمانم. دوست دارم هیچ چیزی از من باقی نمانده باشد تا حتی لحظه ای فکر کسی را مشغول کنم. دوست دارم همه جوره از دنیای آدم ها بیرون رفته باشم. دیروز می خواستم با یک کلیک این وبلاگ را هم منفجر کنم ولی شجاعتش را نداشتم. نداشتم که حالا نشسته ام به نوشتن. فکر می کنم این شجاعت وقتی می آید که مرگ هم نزدیک شده باشد. کاش همین امروز ..

نگارش در تاريخ دوشنبه 11 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی
كارتون " دكتر ارنست " خوراك تخيلات كودكانه، آنقدر رويم تاثير گذاشته بود كه چند بار سعي كردم روي درخت انجير خانه ي مادربزرگ، خانه بسازم!

نقشه اش را هم كشيده بودم. تعمدا با مداد سياه تا بيشتر واقعي به نظر بيايد. از همان روزهاي اول براي ارزيابي محيط و بررسي تحمل شاخه ها براي ساخت خانه، ساعت ها روي درخت مي نشستم. حتي يك بار _ علي رغم مخالفت هاي مامان و پشتيباني همه جانبه ي مامان بزرگ – ناهارم را بالاي درخت خوردم. هيچ وقت خانه اي را كه دوست داشتم نساختم ولي ديگر حاضر نبودم به هيچ قيمتي موقعيت استراتژيكي را كه پيدا كرده بودم به اين راحتي ها از دست بدهم ..

دايي مي گويد درخت انجير كرم انداخته و به دلايل مختلف مي خواهد قطعش كند. به هيچ چيز فكر نمي كنم. فقط نگران دختركي هستم كه هنوز روي همان شاخه ي پير و تنومند نشسته و دارد نقشه اش را مرور مي كند.

* كتي اين يادداشت را از من با چك و لگد، براي جايي گرفت. دلم خواست اين جا هم باشد.

نگارش در تاريخ یکشنبه 10 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

راحت می نشیند

بغض

در گلو

وقتی

دست هایت

دست می دهند

دست هایت

می نویسند

دست هایت

می رقصند

دست هایت

پر می کنند

چشم هایم را

دنیایم را

به هم می ریزند.

راحت می شکند

بغض

در گلو

وقتی

شیشه های عینکت

باران خورده اند.

نگارش در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

دیروز دوست ایرانیم، اکرم با خنده گفت که در بازی خارجکی شرکت کنم. من هم بدم نیامد!


صبح خیلی زود از خانه بیرون زدم. آخر امروز برای کافه کتاب فروشی " کلمات و روح " روز خاصی بود. " شاعران جریانات سیال نامریی " می خواستند در طبقه ی بالای فروشگاه که جای دنجی برای هنرمندان است، شعر خوانی داشته باشند و من به عنوان مدیر و صاحب آن جا باید ترتیب همه چیز را می دادم تا به آن ها خوش بگذرد. هر چه نباشد خودم یکی از طرفدارهای پر و پا قرص شان هستم و اصلا دوست نداشتم سیل افرادی که مقابل " کلمات و روح " منتظرشان هستند، باعث انصرافشان از برگزاری جلسه بشود. چون رییس گروه – جیمی – اهل معاشرت با آدم ها نیست و ممکن بود با دیدن مردم قید جلسه را بزند. نابغه ی دیوانه ای است برای خودش! از هفت سالگی که همسایه شان شدیم او را کتاب به دست دیده ام.

وقتی رسیدم فروید _ کارگر سیاه پوست پدر بزرگ _ به استقبالم آمد و مثل همیشه با لبخندی که هر سی و شش دندانش را آشکار می کند، گفت: صبح بخیر خانم ریچاردسن! و بسته ی شمع ها را از دستم گرفت. پرسیدم که هیچ کدام از کارگرها نیامده اند و او برای چهار صد هزارمین بار شروع کرد به گفتن این که پدر بزرگم هیچ وقت کارگرهایش را ساعت شش صبح به فروشگاهش نمی کشاند و حتی یک بار برادرزاده ی او را که دو هفته ی تمام با یک دختر مکزیکی بدون خبر گذاشته و رفته بود، بخشیده و یک خانه هم برایشان در خیابان چهل و نهم خریده بود .. هشت سال است که پدربزرگ از دنیا رفته و عزیزترین داراییش را که همین کتاب فروشی باشد همراه کارگر وراجش برای من به ارث گذاشته است. تازه داشتم شمع ها را می چیدم که با صدای سلام بلند جیم از جا پریدم. تنها کاری که از دستم بر می آمد پرتاب یک ظرف چینی به طرفش بود که متاسفانه به هدف نخورد. باورم نمی شد این ساعت از روز او را آن جا ببینم. وقتی علتش را پرسیدم با هیجان گفت که دیشب ادوارد را دیده که جلوی " کلمات و روح " پرسه می زده. دلم هری ریخت. قلبم داغ شده بود و داشت از جایش کنده می شد. در جواب هر چه فحش بلد بودم نثارش کردم و گفتم که برای من مهم نیست که آن مردک شب ها کجاها پرسه می زند. او هم لطف کند دهن گشادش را ببندد و برود تا ظهر گورش را گم کند. جیم خیلی غمگین نگاهم کرد. دیدم کم کم اشک توی چشم هایش جمع شد. نشست روی زمین و با صدای بلند گریه کرد. من هم همین کار را کردم. وسط گریه ی کودکانه اش پرسید که چرا ادوارد را از فروشگاه بیرون کردم. مثل همه ی این سال ها جوابی نداشتم.

ادوارد همیلتن را هفت سال پیش در یک موسسه ی انتشاراتی دیدم. درست زمانی که به خاطر مشکلات فراوان و بی تجربگی، از اداره ی " کلمات و روح " عاجز شده بودم و می خواستم آن را به ناشری که مدتی قبل پیشنهاد خریدش را داده بود بفروشم. توی اتاق انتظار سر صحبت را باز کرد. با آن چشم های سیاه و پر حرف خیلی شبیه شرقی ها بود .. گفت که پدر پدر بزرگش در اسپانیا با یک زن ایرانی ازدواج کرده و روحیات شرقی را احتمالا از مادر بزرگش به ارث برده است. طی یک ساعت درباره ی همه چیز صحبت کردیم. در نهایت گفت که فارغ التحصیل رشته ی مدیریت و برنامه ریزی از پرینستون است و فکر می کند بتواند در اداره ی " کلمات و روح " کمکم کند. اصراری نداشت ولی تحت تاثیر حرف هایش قرار گرفته بودم و خواستم یک بار دیگر شانسم را امتحان کنم. بعد از چهار ماه همه ی کارها روی روال افتاد و " کلمات و روح " سر و سامانی گرفت. یک روز سه شنبه ی برفی در حالیکه طبق معمول لباس گرمی نپوشیده بودم، وارد فروشگاه شدم. کنار شومینه روی یک مبل راحتی لم داده بود و کتابی به اسم « حالا حکایت ماست » را از یک نویسنده ی ایرانی می خواند. با دیدن من کتابش را بست و چشم هایش خندیدند. قلبم شروع کرد به طپیدن. بلند شد ایستاد و بی هیچ حرفی با دست اشاره کرد که روی مبل بنشینم. تا لیوان قهوه ی داغ را دستم بدهد، فهمیدم چه اتفاقی در درونم افتاده. طبق معمول لیست های خرید را مرور کردیم. چکی امضا کردم. درباره ی یک شاعر عرب توضیحاتی داد و با خنده گفت که تا سر و کله ی فروید پیدا نشده بهتر است برود وگرنه تا نیمه های شب باید شرح ماکارونی خوردن پدربزرگ من را بشنود.

درست فردای آن روز خیلی خشک و رسمی چک حقوقش را سمتش گرفتم و خواهش کردم دیگر این جا نیاید. هیچ حرفی نزد. آرام وسایلش را جمع کرد و من به طبقه ی بالا رفتم. چند دقیقه بعد فروید بالا آمد و گفت: خانم ریچاردسن! آقای همیلتن گفتند از کرولین خداحافظی کن! ..

جیم شعرخوانی « شاعران جریانات سیال نامریی » را تعطیل کرد و تا همین حالا روبروی من روی زمین نشسته و مشغول نوشتن است اما من نمی توانم چیزی بنویسم. کلمات و روحم در حال فروپاشی هستند.

« کرولین ریچاردسن»

پ.ن: همه ی دوست های ایرانیم به این بازی دعوتند. فقط خبر بدهید من هم بخوانم.

تذکار:

به کسانی که کامنت خصوصی گذاشته اند، کلی تکه و متلک انداخته اند، اطلاعات و توضیحات بیشتری درباره ی من و ادوارد خواسته اند، عرض می کنم که بخّدا این داستان تخیلی است.

نگارش در تاريخ سه شنبه 5 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

از صد فرسخی جلب توجه می کردند. دست های لاغر مرد به طرز مسخره ای دور گردن زنش بود. او هم از عشوه های خرکی کم نمی گذاشت. نزدیک تر شدند. نمی دانم چه شد که ناخودآگاه سرم را برگرداندم تا دیگر نبینمش. زن را می گویم. هجده سال بیشتر نداشت و به خاطر رنگ موی زرد بی خود و آرایش مبتذلش سی و پنج ساله می نمود. درهجده سالگی، خود خواسته پیر شده بود. نمی دانم چه شد که انقدر به هم ریختم. جوانیش را از دست داده بود. به همین راحتی!

* * *

توی رستوران خودمان نشسته و تازه قاشق هایمان را به دست گرفته بودیم. هنوز محیط ساکت بود .. یک مرتبه صدای تصادفی بلند شد و بشقابی روی زمین افتاد. یک کارگر افغانی درب شیشه ای رستوران را ندید و به شدت با آن برخورد کرد. خم شد. بشقاب را از روی زمین برداشت. سرش را پایین انداخت و بشقاب به دست سمت آشپزها رفت. از خجالت سرخ شده بود. دنیا روی سرم خراب شد..

* * *

پیرمردی بود. در جواب سوال بی جایش یک شوخی ظریف کردم. انقدر سر به سرم گذاشت تا کم آوردم. عضلات صورتم از خنده درد می کرد. گفتم : تسلیم! گفت: از این به بعد حواست باشه با کی شوخی می کنی! و یک نشان را جلوی صورتم گرفت که رویش به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود: رییس کانون سیاه بازان!

* * *

پ.ن1: بیمار خنده هایم توام بیشتر بخند!

پ.ن2: کامیون نوشت: " سوختم خاکسترم را باد برد/ بهترین یارم مرا از یاد برد! قشنگ ترین اشتباه! " به بهترین توجه کنید!

پ.ن3: می دونم برات عجیبه/ این همه اصرار و خواهش/ این همه خواستن دستات/ بدون حتی نوازش ..

پ.ن4: یکی یه زن ژاپنی می گیره، بهش میگه: اگه خوابت میاد بخواب!

پ.ن5: " خانوم ها، آقایون! لطفا حیات رو ترک کنید!


نگارش در تاريخ یکشنبه 3 آبان1388 توسط عذرا جوانمردی

اصلا هوای نوشتن نداشتم. اما انگار هیچ چاره ای نیست. نمی دانم توی چنین شبی چه کار می توانم بکنم تا زمان بگذرد. برزخ بیاید و رد شود. نمی دانم از هجمه ی افکار بد پشت چه چیزی، چه کسی می توانم پناه بگیرم. امروز صبح مامان را به خاطر دیسک کمرش توی بیمارستان بستری کردیم. قرار بود فردا صبح عملش کنند اما ظاهرا باز کنسل شده. پرستارهای احمق نگذاشتند پیش مامان بمانم. از دو ساعت پیش که به خانه برگشتم، نمی دانم با خانه چه کار کنم. احساس می کنم خودم نیستم. دلم می خواهد دلقک مامان باشم و بخواندانمش. دلم می خواهد مثل همین بعد از ظهر توی بغلش بخوابم و نگران نباشم. دلم می خواهد با احمد حرف بزنم. سرم داد بکشد که این عمل هیچ چیز مهمی نیست و به خاطر گریه هایم فحش بدهد. فقط احمد بلد است چطوری من را جمع کند .. پرستارهای احمق! اصلا دلم می خواهد خدا این ماگ سیاه را جای قلبم بگذارد. می خواهم آرام باشم. منطقی باشم اما بلد نیستم ..

خدای محکم!

یادت باشد عقل و احساس را درست میزان نکرده ای!

 

  

نگارش در تاريخ چهارشنبه 29 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی

نمی دانم با چه رویی و نیرویی پشت کامپیوتر نشسته ام. یک هفته است که غذای خوبی نخورده ام. نخوابیده ام. حتی کمتر نشسته ام. شانه هایم درد می کنند. یک هفته است که پیچ عینکم گم شده و هنوز فرصت نکرده ام یک پیچ بخرم. صبح ها توی خیابان با چشم های بسته راه می روم و سکندری می خورم. از پنج شنبه و جمعه هم خبری نیست. احساس می کنم رویین تن شده ام که از پا درنمیایم. دیروز صبح در جلسه ی نقد کتاب " دختر خوب "، " دختر مهربان "، یا یک همچو اسمی، یک منحرف ج. ن. س. ی، تحت عنوان دکتر احمدی، مدرس دانشگاه کانادا، درباره ی نجابت دختر صحبت می کرد. اینکه یک دختر نجیب توی خیابان کیک و پفک و چیپس و آدامس نمی خورد. چون مردها با دیدن چیپس خوردن دختر ها از راه به در می شوند. با نامحرم حرف نمی زند و یک چیزهایی که خجالت می کشم بگویم! هرچه چهره ی دخترهای جوان را می کاویدم تا ببینم نشانه ای از اعتراض یا عدم موافقت، ظاهر می شود یا نه، چیزی نمی دیدم. انگار نه انگار! نظر یکی از دخترهای خوش تیپ را پرسیدم. با اشتیاق گفت که خیلی مطالعه دارد ولی حرف های ایشان بسیار جذاب است و برایش تازگی دارد! ساعت شش هم به مناسبت روز ملی دختر، به جشن « یاقوت سرخ » دعوت داشتم. نمی دانم کدام آدم دیوانه ای این اسم را برای این مناسبت انتخاب کرده بود. طرف یا از ادبیات سر در نمی آورده یا به آن حدیث مورد علاقه ی آقایان نظری داشته! از عصبانیتم برای این برنامه همین بس که خودکارم را شکستم. خیلی هم سیاه نمایی نکنم! سیرک هم بود! سر پرست گروه تواشیح تا پا به سن گذاشت، گفت که پیشاپیش تولد حضرت معصومه را تبریک می گوید! ( به جان خدا مبالغه نمی کنم! ) و اضافه کرد که تولد امام رضا هم یک هفته ی دیگر است و باز هم برنامه خواهند داشت. خانمی که کنار دست من ایستاده بود با احساس و لبخند گفت که خوش به حال حضرت امام موسی کاظم! چون می توانسته تولد دختر و پسرش را یکی کند! ( برای هر دوشان یک کیک بخرد مثلا! ) یک نقطه ی روشن دیگر هم اینکه با یک آرایشگر هنرمند و خانواده اش به زبان ترکی حرف زدیم. باورش نمی شد! خیلی احساس خوبی داشتم! مثل این است که به دیوار هزارساله ی شهرت تکیه داده باشی.

تنها تفریح سالمم، ترانه ای از لایورا پازینی است. یک خشم فروخورده در صدایش هست که حتی در اوج ها هم تمام نمی شود. این است که در خودم تا می شوم و داد که: تل می! تل می !

Close your eyes and say goodnight
And hold me till the morning light
When the Sun comes shining through
I'll kiss you
One last time
And I'll begin to live my life without you

Wish that I could make you stay
But I know I have no power to persuade
The heart to do what it must do
So kiss me
One last time
And tell me how to live my life without you

'Cause I love you
Without an ending
'Cause I need you
To be my everything
Tell me the meaning of a life without you with me

When the night falls
I'll still be standing
'Cause you'll always
Be right here in my heart
And in my deepest memories
I won't ever have to be
Without you

Love is like a work of art
Once you feel it and you hold it in your heart
You know forever that is true
So kiss me
For always
Even if live my life without you

* * *

این ها کتاب های خوبی هستند که حداقل ارزش یک بار خواندن را دارند. بعدا درباره شان می نویسم.

مشق های خط نخورده/ ابراهیم حقیقی/ نشر مرکز

لطفا کتاب هایم را نخوان، نامه های نیچه به مادرش/ لودگر../ علی عبداللهی/ نشر ثالث

توپ شبانه/ جعفر مدرس صادقی/ نشر مرکز


* * *

پ.ن1: " افشین یداللهی " فردا در نمایشگاه مطبوعات، از ساعت ده تا دوازده ( شاید هم بیشتر ماند! ) مهمان ویژه ی همشهری است. دقیقا در « وی آی پی ». افشین سال هاست جلسات خانه ی ترانه را اداره می کند. یکی از بهترین شب های شعری است که تا به حال دیده ام.

پ.ن2: یک واسوخت ظریف و هنرمندانه؛ خیال نکن غریبم/ نخوای بدی فریبم/ دلم نخواسته هیچ وقت/ که تو بشی حبیبم ..

پ.ن3: بعضی اسم ها حال آدم را خوب می کنند. توی تاکسی نشسته بودم که کسی سرش را خم کرد و گفت: سر وصال؟

نگارش در تاريخ جمعه 24 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی

باسمه تعالی

آقای رییس جدید، سلام!

آن روز در مراسم معارفه خیلی شیک و جذاب شده بودید. کت و شلوار قهوه ای خیلی به شما می آید. باز هم بپوشیدش. هیچ کدام از ما فکرش را هم نمی کرد شما انقدر جوان و پر انرژی باشید. یکی از همکاران ما که مادرش استاد شما بوده، می گفت چند سال پیش می خواستند برایتان زن بگیرند. نمی دانم گرفتید یا نه. اگر نگرفته اید، با همین کت و شلوار قهوه ای بروید خواستگاری. ظاهر داماد برای عروس و خانواده اش خیلی مهم است. آن ها حتی به دکمه های پیراهن و سر دست شما هم با دقت نگاه می کنند. طفلکی چند تا از خواستگارهای خود ما به خاطر رنگ جوراب، تشخیص نادرست جهت دهی به موها، پیراهن تنگ رد صلاحیت شده اند. شما حواستان باشد. این ظاهر را دست کم نگیرید.

آقای رییس جدید!

شما در آن روز فرخنده درباره ی بعضی ها، حرف هایی زدید که ما طبقه ی ششمی ها کلی خوشحال شدیم و دلمان خنک شد. چون آن بعضی ها چند ماه بود خون ما را توی شیشه کرده بودند و مثل اینکه طبقه ی ششم پیست اسب دوانی باشد، ترک تازی می کردند. به همین خاطر تکه هایی را که علی الخصوص به ما می انداختید، گرفتیم و به روی خودمان نیاوردیم و طبق توصیه ی رییس مخلوع، به خودمان بالیدیم!

به نظر همه ی ما شما یک مدیر کاملا لایق هستید. چون می دانید کارمندانتان دل دارند. این نکته را از آن جا فهمیدیم که اولا برایمان " تهران انار ندارد " پخش کردید و ثانیا گفتید اگر دل کسی در این مجموعه بشکند، دلتان نمی خواهد حتی یک کدام از کارها پیش برود.

درست همین جا * برایم سوال پیش می آید.

آقای رییس جدید!

ما قبلا عادت داشتیم دو ماه یک بار حقوق بگیریم و دلمان بشکند. حالا دچار تحیر فلسفی شده ایم. به نظر شما، اگر کسی سه ماه حقوق نگرفته باشد، باید دلش بشکند یا نه!؟

حقوق ما فدای سرتان! فرموده بودید از پیشنهادات با آغوش باز استقبال می کنید. جسارت کرده و پیشنهادی می دهم که برای مدیران زیر دستتان کلاس های " هر چی می شکنی بشکن، ولی دل اونو نشکن " برگزار کنید. چون هرچه فاکتورهای هزینه های پرداخت شده از جیبمان را به طبقه ی نهم می بریم، می گویند بودجه نداریم. نمی دانیم وقتی فاکتورهای روی هم سنجاق شده ی روی مانیتور را می بینیم، اشکالی ندارد دلمان بشکند!؟

رستوران جدیدی که برایمان ساخته اند، خیلی قشنگ است. البته نه به قشنگی اتاق سیگار آقایان. چون آن ها عکس های معرکه ای را به در و دیوار اتاق کوچکشان چسبانده اند؛ عکس شاعران و نویسندگان و بازیگران سیگار به دست. ولی ما فقط گل مصنوعی مضحکی روی میز داریم که تا سر میز می رسیم، برمی داریم و یک گوشه پرتش می کنیم. موقع غذا خوردن هم سوالات فلسفی دست از سرمان برنمی دارند. چون روی عدس پلو مایع ماکارونی می ریزند، و ما باز هم نمی دانیم عدس پلو می خوریم یا ماکارونی. توی راه پله ها همین طور که بالا می رویم تا به " سیاه و سپید " زنگ بزنیم برایمان ساندویچ بیاورد، به این فکر می کنیم که موقع پرداخت صورت حساب وقت مناسبی هست دلمان بشکند یا نه!؟

همه اش که مادیات نیست. جانمان از امتحان کردن ورسیون های مختلف آبی و سورمه ای و مشکی به لب آمده. هر وقت روسری خوشحالی سر می کنیم دل توی دلمان نیست که مبادا کسی ببیند. با این همه رنگ تیره، معلوم است رویش جوانه ناگزیر می شود و دلمان را خطر شکستن تهدید می کند. این جا هم که دل نگذارد بشکند، موقع دادن ویزیت روان پزشک که مطمینا یار گله می کند و می شکند.

آقای رییس جدید!

سرتان را درد آوردم. من فقط نگران این هستم که یک وقت خدای ناکرده دلم نشکند و کارهای سازمان بخوابد. مطمینم که شما خواهر دارید. حرف های من را خوب درک می کنید و بعد از خواندن این نامه دستور می دهید حقوق ما را بدهند.

پیشاپیش عید نوروز را به شما تبریک می گویم و بابت زحماتی که خاصه برای ما طبقه ی ششمی ها می کشید، سپاس گزارم.

ارادتمند، ع.ج

* ملهم از نامه های " آکروفوبیک ".

نگارش در تاريخ سه شنبه 21 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی
به قول مصطفي مستور، مثل يك ساختمان ۳۱ طبقه در خودم فرو ريخته ام. با هر كسي كه تلفني حرف مي زنم يواشكي گريه مي كنم. حتي اگر موضوع صحبتمان كاري باشد. يا درباره ي قرار خريد يا سينمايمان. به همين خاطر سعي مي كنم با كسي رو در رو نشوم. تا اشك هاي يك دختر مغرور شكسته را نبيند.

از روزهاي دبستان يادم هست كه همين طوري بودم. همين طور غير قابل تحمل و غير قابل معاشرت! خاطراتي هر چند كم رنگ از آرزو يادم هست كه درست در يكي از روزهاي شروع سال تحصيلي اول ابتدايي با من قهر كرد. چون وقتي پرسيده بود كه كيفش قشنگ هست يا نه، به او گفته بودم قشنگ است ولي زيادي گنده است و براي آدم بزرگ هاست. ضمن اينكه توي جاميزي جا نمي شود.

نرگس اين افتخار را دارد كه اولين كسي باشد كه حركات و سكنات گندم را به رويم آورده. روي نيم كت، زير درخت نشسته بوديم كه گفت قيافه ات و نگاه هايت مثل يخ است و آدم نه جرات مي كند و نه دلش مي خواهد كه به تو نزديك شود. چه داشتم بگويم !؟ فقط پرسيدم كه حالا چرا جانش برايم در مي رود!

از دبيرستان متنفرم. بس كه معلم ها كميته ي انظباطي تشكيل دادند كه يك دختر گنده دماغ را به جرم اينكه حرف نمي زند و با نگاه هايش ادعا مي كند بيشتر از معلم ها سرش مي شود، از مدرسه اخراج كنند. متوجه هستي؟ نه اينكه مدركي داشته باشند. فقط به خاطر اينكه نگاه مي كند! فقط به خاطر اينكه مي دانستند كه جز در مورد چند نفرشان حق با من است! و آن جلسه ي بي رحمانه اي كه در آن به فساد اخلاق متهم شدم؛ چون گوشه اي از كتابم نوشته بودم: آخ جون! جاي خالي! " و پايين ترش خطاطي كرده بودم:

كي باشد و كي باشد و كي باشد و كي من باشم و وي باشد و مي باشد و ني

در دوران دانشجويي مردك عاشقي توي حياط دانشكده زد زير گريه كه سه ماه تعطيلات من را خراب كرده اي! چرا كلماتت را مي كوبي توي صورت آدم .. و اصلا من چه سلام و علیکی با او داشتم. مگر من مسوول بالا بردن سطح خوشحالی تعطیلات دانشجویان دانشکده بودم !؟

يك سال و اندي است همه ي آن روز هاي نكبت بار را پشت سر گذاشته ام و با تمام توان تك و تنها يك روح عميقا زخم خورده و خسته و درمانده را از مرگ حتمي نجات داده ام. ساخته ام آن چه را كه در تمام اين سال ها ديگران خراب كرده اند.

حالا در اوج خوشبختي شمشيرهاي زهرآلود طعنه و كينه راحتم نمي گذارند. هنوز كساني سعي مي كنند من را به خاطر چيزهايي كه نمي فهمند، تحقير كنند. خيلي راحت و بي دغدغه به بي رحمانه ترين شكل ممكن از طرف هر آدم درست و نادرستي مورد قضاوت قرار مي گيرم. مني كه از فرط تخلق به اخلاقيات بعضي وقت ها حال خودم را به هم مي زنم، متهم به بي اخلاقي مي شوم.

در وبلاگم براي كتابي نقد غير حرفه اي و شخصي مي نويسم مي گويند: خيلي تند نوشتي! چرا بايد كسي را كه گند زده ( نظر كاملا شخصي )، با لبخند و مهرباني نقد كنم!؟ اين جا ملك شخصي من است.

توي گودريدز روزانه ده تا پيغام " بيا با هم آشنا بشيم "، " چقدر اسمت به صورتت مياد "، " راستي كجا چي خوندي " و " .. " دارم و وقتي جواب مي دهم، بر مي گردند مي گويند چرا انقدر تند صحبت مي كني. خوب نيست دختري به اين خوشگلي اخلاقش انقدر بد باشد!

جواب كامنت دوستان مجازي ام را به شوخي مي دهم، متهمم كه پاچه گيري مي كنم ..

* * *

خيلي خسته و آزرده ام. خودم را به جاي همه ي كساني كه بايد دوستم مي داشته اند و نداشته اند، دوست مي دارم. مي خواهم روزهاي زيادي را براي تنهايي خودم گريه كنم ..


نگارش در تاريخ دوشنبه 13 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی

یاد گرفتن خستگی را از تن به در می کند. آدم را سر کیف می آورد.

وقتی نکته ای را یاد می گیری و فعل و انفعالات شیمیایی را در تحلیل و هضم مطلب احساس می کنی، لذتی سوار بر هموگلبین ها توی رگ هایت جاری می شود. تجربه ی عجیبی است. با وجود تکرار، هر بار حس تازه ای را ایجاد می کند.

* * *

ملاقات با محمد بلوری، روزنامه نگار پیش کسوت و بزرگ ترین حوادث نویس مطبوعات ایران، در این شرایط کسالت بار، اتفاق بسیار خوشایندی بود. پیرمرد موسپید و متشخصی که حافظه ی مطبوعات ایران از آغاز شکل گیری تا همین امروز است. درست مثل تراشه ی خیلی کوچکی که وقتی بچه بودم توی فیلم ها می دیدم که گم می شد و همه چیز به هم می ریخت. همیشه از اینکه یک پلاستیک سه سانتی متر در چهار سانتی متر می توانست انقدر قوی و مهم باشد، دهانم باز می ماند.

توی حیاط پشتی پیتزا فروشی پسرش، زیر نور یک لامپ زرد خیلی کوچک نشسته بودیم. سیگار را با سیگار روشن می کرد و از گذشته ها می گفت. از زاد و رود نویسنده هایی که کتاب هایشان را با سلام و صلوات می خوانیم و هیچ کسی جز استاد بلوری نمی داند چه آدم های پست و حقیری بوده اند. از روزهایی که در کیهان با جان و دل کار می کرده. از رقابت های نفس گیر با خبرنگار رقیبش در روزنامه ی اطلاعات و کلک های خنده داری که برای هم سوار می کردند. از تمام کردن نگارش فیلم نامه ی سووشون. از اینکه به خیالش هم نیست که در دنیا چه اتفاقاتی دارد می افتد. که اگر دلش با کاری نباشد، توی خانه می نشیند و به اجبار ها تن نمی دهد. از سمفونی " دن آرام " که دوباره خواندنش را شروع کرده.

" خوندیش؟ می خوای بهت امانت بدم بخونی؟ "

می توانستم ساعت ها بنشینم و گوش کنم. اما نمی توانستم!

خودم را سپرده بودم به حلقه های دود که در هوا می چرخیدند و کم کم محو می شدند ..

* * *

چقدر حیف است ما جوان ها، شاگردی نمی کنیم. چقدر بد است که شاگردی کردن، رسم مالوفی بین ما نیست. زانوی ادب زدن پیش اساتیدی مثل بلوری _ که هر کلمه شان دنیایی حرف است _ یک وظیفه است.

گور بابای تکنولوژی و قرن بیستم! دلم می خواهد پیش همه ی استادهای جهان دوره ببینم.

پ.ن1: " ابتدا به ساکن " غلط مصطلح است. امکان ندارد کلمه ای با ساکن شروع شود. پس این که می خواهیم بگوییم " در آغاز .. " نباید از این اصطلاح استفاده کنیم. یا بی خیالش شوید یا جای آن خودتان چیزی اختراع کنید!

پ.ن2: کاسه ای زیر نیم کاسه است/ یعنی/ من تو را دوست دارم/ تو کس دیگری را دوست داری/ کس دیگری ..

پ.ن3: دخترم شهرزاد می گوید کاش باران ببارد تا دست هایمان را بشوریم.

پ.ن4: همه چی به جهنم!

نگارش در تاريخ جمعه 10 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی

شب/ داخلی/ کافی شاپ/ بعد از شب شعر

من: چرا « الف » خودشو اون ریختی کرده بود؟!

مهتاب: چه ریختی؟

من: رژ گونه رو دور چشماش و روی دماغش زده بود!

مهتاب: برای این که می خواست بگه رفته اسکی.

من: تمام صورتشو قرمز کرده بود که اینو بگه؟! حالا اسکی میرن؟!

مهتاب: نه بابا!

( کمی سکوت )

من: سوال! اگه وانمود کنه اسکی رفته چی میشه؟

مهتاب: اسکی ورزش گرونیه. حتی اگه وسایلشو نداشته باشی، کرایه ی چوب اسکی و ..

من: اینا رو که می دونم! بعدش؟

مهتاب: خب، این یعنی این که اون پولداره ..

من: نه! بعدش؟

مهتاب: خب، خانواده ی پولداری داره ..

من: نه! بعدش؟

مهتاب: پسرا بیشتر میان طرفش.

من: بعدش؟

مهتاب: باهاش دوست میشن. رابطه ای ایجاد میشه ..

من: خب، اگه رابطه ایجاد بشه، می فهمن که طرف اسکی نمی ره ..

* * *

روز/ داخلی/ دفتر

دو تا مدل آمده اند دفتر. زیبا، هیکل مند، شیک و پیک با دماغ های عمل شده!

مهتاب از در وارد می شود. می پرد پشت به آن ها روی میز می نشیند.

مهتاب: چه خبره این جا!

اکرم: برای عکاسی اومدن. دوستای فلانی هستند.

مهتاب: وا؟!

من ( با کلافگی ): من که اصلا از مردای این تیپی خوشم نمیاد.

مهتاب( با کلافگی ) : منم.

اکرم ( با کلافگی ):  منم.

من: قربون خودمون برم که ملاک های زیبایی شناسیمون مال دوره ی اول زمین شناسیه!

 

* * *

به اعتقاد بنده، حرف اول و آخر را آراستگی می زند. البته آرایش کردن به قاعده و متعادل هم برای تنوع خیلی خوب است. زن و مرد هم ندارد.

 اما این طبیعت وحشی، این اوریجینالیته ی لامذهب یک چیز دیگری است.

اصلا، زیبایی عجیب تو معیار تازه ای است! *


پ.ن: " بی پولی " را از دست ندهید.

* شعری از حمید مصدق.

 

نگارش در تاريخ یکشنبه 5 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی
يك هفته در خانه ماندم تا كمد لباس هايم را كه بدجوري آشفته شده بود، مرتب كنم، به كتابخانه سر و ساماني بدهم، سي دي هايي را كه هم من خبر ندارم هم آن ها نشان ندارند، شناسنامه دار كنم، حد اقل طبخ يك غذاي جديد را ياد بگيرم و خانواده را از دست خوراك مرغ و ماكاروني خلاص كنم، با همه ي خرت و پرت هايي كه جمع كرده ام كاردستي هاي آوانگارد درست كنم، برادرزاده هايم را ببرم پارك و دور از چشم مامان ها برايشان بستني بخرم، داستان بنويسم، مداد رنگي هاي نو ام را از جعبه شان دربيارم و براي ديوار لخت روبرويم نقاشي بكشم، نامه هاي ريحانه را تكميل كنم، توي اداره ي پست بسته هاي مردم را ديد بزنم، جامدادي سياه روي ميز را رنگ كنم، كتاب بخوانم، مهمان دعوت كنم، ميوه بشورم، پيراهن هاي سفيد بابا را اطو كنم ..

تمام يك هفته را خانه ماندم و هيچ كاري نكردم. هيچي يعني هيچي. فقط فكر كردم.. فكر كردم..

* * *

دوساعت قبل، يك آن تصميم گرفتم و آمدم سر كار. بچه ها همه رفته اند. تك و تنها توي دفتر خلوت و خالي نشسته ام. بلند نمي خندم. نمي دوم. حركات تند انجام نمي دهم.. آرام شده ام. حال آب هاي كف اقيانوس را دارم.

فكر مي كنم.. فكر مي كنم..

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط عذرا جوانمردی

فکرش را نمی کردم این زن محجوب و آرام که عکسش هم امواج مثبت ساطع می کند، چنین نویسنده ی قدری باشد. " دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد " را خواندم و " آنا گاوالدا " به همین سادگی به یکی از نویسندگان محبوبم تبدیل شد. از آن کتاب هایی است که وقتی دارد تمام می شود، آدم غصه اش می گیرد.

همه ی داستان ها درباره ی عشق است. گاوالدا از کابوس های من نوشته. از رابطه های دو نفره. از ناگزیر بودن زندگی. از گره روحی با آدمی که حتی بعد از بیست سال جدایی و بی خبری نه تنها شل نشده، باز نشده، بلکه محکم تر از قبل تو را به او یا او را به تو وصل می کند. از قدرت ویرانگری تصویر دست کسی. از احساس های یواشکی. اما هیچ تلاطمی در کار نیست. همه ی این اتفاق ها در کمال آرامش می افتند و تو لمت را بده، قهوه ات را بنوش و باور کن ..

 

پ.ن: اینکه 4 تا قاصدک در عرض 12 ساعت به پر و پایت بپیچند یعنی چه؟

1: خبر آورده اند.

2: خبر می برند.

3: باد آورده را باد می برد.

4: " گلرخ " محمد علی بهمنی را شنیده ای؟


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه 30 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

دیگر نمی توانم حرف بزنم. فقط لحظه ها را، زندگی را، جریانات سیال در فضا را مثل یک سرنگ در خودم می کشم. جای هموگلبین، پاییز در رگ هایم جریان دارد. شرط می بندم ترکیبات هوا دیگر اکسیژن، نیتروژن، دی اکسید کربن، هاش دو او و این قبیل عناصر نباشد. ترکیب متفاوتی است که زیبایی جنون آسا می شود. حتی کلمات هم در امان نمی مانند و کلمه تر می شوند و افسون می کنند. خدا هم در این فصل پرستیدنی تر است! .. و مگر این بیست و یک گرم چقدر ظرفیت دارد ؟!

گفتم که دیگر نمی توانم بنویسم ..

* برای خیابان ها:

شکوهی در جانم تنوره می کشد

گویی از پاک ترین هوای کوهستانی

لبالب

قدحی درکشیده ام

در فرصت میان ستاره ه

شلنگ انداز

رقصی می کنم

دیوانه!

به تماشای من بیا!

‹ شاملو ›

نگارش در تاريخ جمعه 27 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

دخترک کوچک و کثیفی توی مترو دستمال کاغذی فال دار می فروخت؛ از این ها که حافظ تویشان پیش گویی می کند و با لحن سهیلا خانم رهنمود می دهد. خریدم و دیدم حافظ هم من را دست می اندازد!

« مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی/ پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصف رخ چو ماهش در پرده راست باید/ مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

وقت آن رسیده که سفره ی دلت را باز کنی. رازی در دل نهان داری که از افشای آن می ترسی. اما تا کی می خواهی آن را پنهان کنی؟! عشق چه زمینی چه آسمانی بهتر است ابراز شود تا از مرحله ی خیال درآید. ( داشته باشید، ابراز عشق آسمانی را! ) مسافرت برای تسکین روحیه ی شما مفید است. ( نه بابا! ) عبادت خدا را به جا آور. »

* * *

خوش تیپ بودن خیلی خوب است. موی بلند و کمند داشتن، ساعت سواچ بستن، گوشی فوق مدرن دست گرفتن، کیف و کفش چرم ست کردن هم همین طور. اما تمیزی از همه چیز مهم تر است. یعنی من ترجیح می دادم توی شب شعری به آن دل انگیزی و پر محتوایی، یک آدم بد تیپ خوش بو کنارم می نشست، تا آن عوضی خوش تیپ که بوی گند می داد. این همه صابون و شامپو و خوش بو کننده و ادکلن و اسپری را که فقط برای استفاده ی خانم ها نساخته اند.

پ.ن: این " گودریدز " چه چیز محشری بوده و ما نمی دانستیم!

نگارش در تاريخ شنبه 21 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

نمی شناختمش. داشت می دوید. چاقو را از فاصله ی دور توی دستش دیدم. روی صندلی خودم نشسته بودم و می دیدم که دارد به من نزدیک می شود. صورتش را واضح به خاطر نمی آورم. اما دست هایش خوب یادم مانده چون من را یاد آب می انداخت. تکان نخوردم. روبرویم ایستاده و عصبانی بود. هیچ حرفی نزد. دوست داشت با نگاهش تحقیرم کند. به خاطر همین هم حرف نزد. چند لحظه براق شد. بعد چاقو را با نفرت در قلبم فرو کرد. دردم نیامد. اما سوزشی طولانی را احساس کردم.

خون من روی سینه اش پاشید. کمی هم روی شانه ی چپش. پنج بار دیگر تکرار شد. انگار داشت چاقویش را امتحان می کرد. نمی شناختمش. لبخند زد. احساسی نداشتم. چاقو را پرت کرد روی زمین. افتاد جلوی پایم. نفهمیدم کی رفت. چاقو را نگاه می کردم که گریه ام گرفت. افتادم. درست کنار چیزی که پرتش کرده بود. نمی دانم چند دقیقه نگاهش کردم. بدجوری گریه می کردم. مطمئن شدم دیگر زنده نخواهم ماند، هر طوری بود خودم را روی زمین کشیدم. تا برسم به دیوار، چند بار نفسم بند آمد. بالاخره تکیه دادم. همیشه تکیه دادن موقع مردن را دوست داشتم. مثل این است که « انگار از زندگی راضی ام»

هر کسی داشت کاری می کرد. صدای خنده هم می آمد. همانجا کنار دیوار مردم. و هر کسی داشت کاری می کرد.

بعد از مردنم. چیزی نوشتم. یادم نیست چی. در مورد کارم بود. ناهار آوردند. چهارمین قاشق حالم را به هم زد. مردنم را درک کردم. درست با چهارمین قاشق. یک ساعت بعد داشتم از مقابل کلیسای کریم خان رد می شدم که ناقوس را زدند. خدای من! هزار بار! من مرده بودم. مرگ من اعلام شد. یاد خون خودم افتادم که ریخته بود روی زمین. آنجا که هزار بار از دست کسی که نمی شناختمش چاقو خورده بودم.

 

نگارش در تاريخ جمعه 20 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

اسمش بدجوری وسوسه انگیز است. " آداب بی قراری " " برنده ی جایزه ی بهترین رمان سال 1383 بنیاد گلشیری ". می گویند مثل اینکه قرار بوده نویسنده اش، " یعقوب یاد علی " را به خاطر همین کتاب اعدام کنند. اما نفهمیدم، من نفهمیدم یا آن هایی که تعریفش را می کردند. مثلا همین پریروز لی لی کتاب را روی میز دید، با هیجان پرسید که آیا می خواهم بخوانمش و به عنوان مقدمه ی کتاب گفت: معجزه ی ادبیات داستانی معاصره.

من هم با سر رفتم توی کتاب * و هر لحظه منتظر یک اتفاق غیر مترقبه ی ادبی در خودم و کتاب بالای سرم بودم. ( دراز کشیده بودم ) یک جاهایی احساس می کردم که سوار کشتی بزرگی شده ام و روی اقیانوس آرام در حال حرکت هستیم. اما با وجود دریازدگی نمی توانستم از کنار یک معجزه به همین سادگی عبور کنم. آخر تجربه اش را داشتم که:

عابران مست چشمت بارها و بارها                   از کنار من گذشتند و مرا نشناختند

کتاب تمام هم شده بود و من دست بردار نبودم. مومنانه روی جلد و پشت جلد و توی شیرازه دنبال آن معجزه می گشتم. وقتی پیدایش نکردم، نمی دانم چه شد یاد روزی افتادم که شهرام شکیبا اواخر یکی از جلسات شکرخند، آمد پشت تریبون. کلی برایش دست زدیم. همه ساکت شدیم تا شروع کند. چیزی نمی گفت. چند ثانیه ای ماها را نگاه کرد. بعد یک مرتبه این کلمات را به ترتیب و با آرامش گفت: « دستشویی. بوی جوراب. پایین تنه .. .. .. .. » بعد خیلی آرام کاغذی را از جیبش درآورد تا شعرش را بخواند. همه متعجب مانده بودند. گفت: « ببخشید! نوبتم شد، دیدم شعر من از این کلمات توش نیست، گفتم قبلش بگم که شعرم خوب به نظر بیاد!»

" آداب بی قراری " هم همین طور بود. یک مهندس که هیچ طرز فکر خاص یا دغدغه ی عجیبی ندارد، از زنش که زن خوبی هم هست، خسته می شود. تصمیم می گیرد یک کارگر افغانی را به جای خودش جا بزند و بفرستد ته دره. این طوری همه فکر می کنند او مرده و می تواند برود گوشه ای برای خودش زندگی کند. مهندس در تمام قصه دنبال هوس بازی است و زن مردم را غر می زند. همه ی قصه همین است.

بعضی نوشته ها این جوری هستند که هیچ اندیشه ی خاصی ندارند اما به خاطر تصویرهایی که با بازی های قلمی و نثر زیبایشان ایجاد می کنند، خواننده را راضی نگه می دارند. اما متاسفانه نثر " یاد علی " خیلی معمولی تر و بی مزه تر از این حرف ها است که بخواهد ضعف های محتوایی را بپوشاند.

در آخر به این نتیجه رسیدم که نویسنده را به خاطر این می خواستند اعدام کنند که نوشته. فقط همین.

هنر و ادبیات در ذات خودشان زیبا هستند و اگر یک اثر ادبی یا هنری فاقد زیبایی بود باید برود توی جوب.

* * *

این شعر به شدت من را تحت تاثیر قرار می دهد.

اتل متل یه مورچه

قدم می زد تو کوچه

اومد یه کفش ولگرد

پای اونو لگد کرد

مورچه ی پا شکسته

راه نمی ره نشسته

با برگی پاشو بسته

نمی تونه کار کنه

دونه ها رو بار کنه

تو لونه انبار کنه

مورچه جونم! تو ماهی

عیب نداره سیاهی

خوب بشه پات الهی!

* یک مجموعه کتاب کودک هست به اسم " با سر برویم توی کتاب ". در این کتاب ها عکس حیوانات کشیده شده و طوری هستند که وقتی بازشان می کنید یک سوراخ بزرگ اندازه ی سر، ایجاد می شود و کله ی بچه ی فینگیل جای سر حیوانات قرار می گیرد.

نگارش در تاريخ پنجشنبه 19 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

آنقدر همه چیز زندگی عالی و در اوج است که هیچ بهانه ای برای ناراحتیم پیدا نمی کنم. نمی دانم چه مرگم شده که حساسیت سنسورهایم بالا رفته و به شکل دردناکی در مواجهه با هر پدیده ای، طبیعی و ماوراء الطبیعه، ذاتش را هم درک می کنم.

چند روزی است با بهانه و بی بهانه اشک توی چشم هایم پر می شود. دلم می خواهد روی یک پله بنشینم و هق هق گریه کنم اما نمی شود. گاهی وقت ها آدم از خودش خوشش نمی آید و لازم است کسی این بار را به دوش بکشد..

* * *

خسته و کوفته، آخر شب، پشت تلفن.

من: ( با احساس ) زهره! این غزل افشین یداللهی رو شنیدی؟

زهره: کدوم؟

من: دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت .. ( سکوت می کنم. تا این مصرع خوب هضم شود )

زهره: ( با احساس ) آره. حالا صد تا عاقلم نمی تونن درش بیارن ..

* * *

توی مترو من و زهره جای خوبی ایستاده ایم و زهره دارد من را نصیحت- سرزنش می کند.

زهره: .. عزیزم! قرار نیست که همه بفهمن، خوب حرف بزنن، خوب رفتار بکنن ..

من: آخه زهره من که انتظار ندارم این طوری باشن. فقط میگم خودشون غلطن، درستو به سخره نگیرن ..

زهره: آخه این چه طرز حرف زدنه؟! به سخره نگیرن؟! اینم مثل مروارید ناسفتس* دیگه!؟ این طوری حرف می زنی مردم فکر می کنن خواهر مادر اصحاب کهفی!

خانم ها با زور و فشار سعی می کنند برای خودشان جایی باز کنند و سوار شوند. طبق معمول دعوا راه می افتد.

خانم الف: ( با عصبانیت ) چه خبرتونه هل می دین؟! حالیشون نیس که جا نیس! وایسین با قطار بعد بیاین خب!

خانم ب: ( با عصبانیت ) من هل میدم؟ این با من هل میدی! اگه راس میگی خودت وایسا با قطار بعدی بیا! تو اگه انسان بودی می رفتی کنار منو هل ندن بیام تو!

از خنده تا شده ام. زهره با دو دستش من را بلند می کند. نمی توانم بایستم و می افتم تو بغل زهره. بغلم می کند و همین طور که اشک خودش هم درآمده از حرف هایی که به من زده بود ابراز شرمساری می کند.

* * *

اریک امانویل اشمیت را از " خرده جنایت های زن و شوهری " به این طرف بی نهایت دوست دارم. آن قدر افکار و حرف های شخصیت زن این نمایشنامه " من " است، شگفت زده می شوم که اشمیت من را کجا ملاقات کرده و شناخته بود!

هر کاری می کنم این رسالت فرهنگی را دور بزنم و سرم به کار خودم باشد، نمی شود. پس اگر دوست دارید با نگاه متفاوت و تازه ای به عشق و مخلفاتش آشنا شوید، " نوای اسرار آمیز " را از دست ندهید. علاوه بر دیدگاه های نو _ صرف نظر از صحت و سقمشان _ غافلگیری های داستانی پی در پی به جذابیت این کتاب اضافه می کند.

نوای اسرار آمیز/ اریک امانویل اشمیت/ شهلا حایری/ نشر قطره

* یکی از بزرگ ترین سوتی هایی که به عمرم داده ام. می خواستم از مرواریدهای تراش نخورده برای زهره تعریف کنم. این طور شروع کردم: دیروز تو یه جواهر فروشی مرواریدهای ناسفته ای دیدم ..

و این شد که تا آخر عمرم زهره می تواند به من بخندد و دستم بیندازد.

* * *

نکته ی فراموش شده:

" اگر " تصمیم به شب زنده داری گرفتید، پیشنهاد می کنم آداب معمول و همیشگی را کنار بگذارید.

1: دعای جوشن صغیر را بخوانید. حتی خواندن از روی کلماتش سخت است. چه رسد به معنای کلمات و ..اما اگر استقامت به خرج دادید و شد، حس جدیدی را کشف خواهید کرد.

2: دعای مکارم اخلاق را با تانی و جمله به جمله بخوانید. به هرعبارتی هر قدر دوست داشتید فکر کنید. تمامش نکردید هم مهم نیست. ولی انصافا فکر کنید.

3: خواب بعدش خیلی می چسبد!


نگارش در تاريخ سه شنبه 17 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی
زندگی به طرز خارق العاده ای وفق مراد است. فقط می ماند جواب این سوال .. 

*    *    *   

تصمیم خودم را گرفته ام. می خواهم به توصیه ات درباره ی دست هایم عمل کنم. به هر قیمتی. تا آخر عمر.

نگارش در تاريخ چهارشنبه 11 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

چند روز پیش لابلای کتاب های تازه منتشر شده چشمم خورد به کتاب " چهار چهار شنبه و یک کلاه گیس " نوشته ی بهاره رهنما. راستش را بخواهید و اگر هم نخواهید، من اصلا این خانم را بازیگر نمی دانم و با اینکه آذر ماهی است، نمی دانم چرا یک جورهایی ( همه جوره! ) روی اعصابم است. وسوسه شدم کتاب را بخرم اما قبل از آن از خودم قول گرفتم با بی طرفی بخوانم و درباره اش قضاوت کنم. خودم به من قول داد.

اما کتاب ..

مهم ترین ویژگی داستان ها زنانه بودن آن هاست. تقریبا همه ی شخصیت های اصلی زن هستند و بار دراماتیک تمام قصه ها را به تنهایی به دوش می کشند.

داستان اول برای من که حتی از شنیدن کلمه ی خیانت حالم بد می شود، بسیار دردناک بود. و واقعا نمی توانم بگویم خوب بود. حالا هر قدر هم که خوب بوده باشد!

" مثل همیشه " قصه ی متفاوت و ضد کلیشه ای دارد و آن طوری که انتظار می رود تمام نمی شود. دانشجوی فقیری در یک رستوران پیش خدمتی می کند و به دختری که بعضی وقت ها به رستوران می آید علاقه مند می شود. این داستان خیلی صمیمی است:

" دوست داشتم یک جوری به بهانه ای کارت دانشجویی ام را می دید. مثلا وقتی می خواستم دستمال را از جیبم در آورم، کارتم بیرون می افتاد " ( مثل همیشه/ ص 41 )

" بزک " هم با موضوع خیانت شیوه ی روایی خوبی داشت.

این ها را گفتم تا به قولی که به خودم داده بودم عمل کرده باشم. چون غیر از این چند مورد، این کتاب یک فاجعه است که ارزش یک بار خواندن را هم ندارد. واقعا نمی توانم باور کنم نویسنده ای هر چند تازه کار چنین غلط هایی در نوشته اش داشته باشد. به خصوص که مهدی یزدانی خرم ویراستارش است!

نویسنده در باره ی شیئی واحد، جایی چیزی می گوید و چند خط آن ور تر چیز دیگری:

" به انگشتر زمرد زیبایت نگاه می کنم که به انگشت وسطت می کنی. همان که سعید برای تولدت خرید. بین نگین زمرد و یاقوت مردد بود. زمرد انتخاب من بود. " ( تو خفه می شی یا من ؟/ ص 10 )

" نگین زمرد انگشترت را زیر دستم حس می کنم. همانی است که سعید سال گرد ازدواجتان برایت خرید. " ( تو خفه می شی یا من ؟/ ص 13 )

معلوم نیست گیشه بسته است یا باز. و اصولا گیشه با باجه ی بلیط فروشی فرق دارد ؟

" هیچ کس در صف سینما نبود. گیشه هم بسته بود. به ساعتش نگاه کرد و به مقوای درازی که زمان سانس ها را با ماژیک آبی روی آن نوشته بودند. اولین ساعت نمایش 10 بود و در سینما هم همیشه در سانس های فرد فیلم نمایش می داد. نه. به موقع بود. مردی که پشت باجه ی فروش بلیط ایستاده بود، درشت بود با سبیل های مشکی پر پشت .. " ( تصمیم/ ص 35 )

" من حالا در پنجاه سالگی تازه عادت کرده ام به صبح ها تا ساعت نه و ده بخوابم .. " ( اسب/ ص 56 )

" من شصت و هشت سال دارم و مرتب عینکم را گم می کنم. " ( اسب/ ص 57 )

یک سری اشتباهات منطقی هم خیلی توی ذوق می زند:

یعنی درخت کاج به آن بزرگی می تواند چند قدم جلو برود ؟!

" کنار پیاده رو میوه ی رسیده ی کاجی افتاده بود روی زمین. با نوک پا ضربه ای به آن زد. کاج چند قدم جلوتر افتاد " ( تصمیم/ ص33 )

" صورتش گل انداخته بود و ضربان نبض را در رگ های صورتش حس می کرد .. " ( تصمیم/ ص 37 )

چیزی که بیشتر از همه باعث تعجبم شده بود، غلط های زبانی بود:

" به انگشتر زمرد زیبایت نگاه می کنم که به انگشت وسطت می کنی. " ( تو خفه می شی یا من ؟/ ص 10 )

با منقاش حرف را بیرون می کشن و چیزی را نمی شنوند!

" همه تون به باباتون رفتید. با منقاش هم نمیشه چیزی رو که رای تون نیست بگید، از دهنتون شنید! " ( گروه اکثریت/ ص 19 )

کی نمایش می داد ؟!

" و در سینما هم همیشه در سانس های فرد فیلم نمایش می داد. " ( تصمیم/ ص 35 )

معمولا بوی عطر با بوی تن قاطی میشه، نه ؟

" .. بوی تن قاطی شده با عطر همیشگی اش را حس کنم .. " ( مثل همیشه/ ص 41 )

" دست کم دو هفته یک بار با کسی این جا می آید و شاید در کل این دفعه ها پنج بار هم چشم تو چشمش نشده باشد. " ( مثل همیشه/ ص 40 )

" آسیاب کردن قهوه هم کاری بود که ماما فوت و فن خاص خودش را داشت. لب هم به قهوه ی آسیاب شده ی بیرون نمی زد. " ( ماما عاشق لاک قرمز بود/ ص 45 )

* * *

آیا می دانید با 2200 تومان چه کتاب دیگری می توانید بخرید ؟!

بله! درسته!

مردی بدون وطن/ کورت ونه گات/ علی اصغر بهرامی/ نشر چشمه

نگارش در تاريخ دوشنبه 9 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

پری مهربان قصه ی من باز این بچه کار بد کرده

یا دروغی بزرگ گفته و یا شاخه ای نسترن لگد کرده

یا کسی را دوباره هل داده یا آدامس خروس دزدیده

یا روی مردمی که می گذرند با شلنگ آب داغ پاشیده

یا خودش را به خیرگی زده و با همه اهل کوچه لج کرده

یا ادای بدی در آورده دهنش را دوباره کج کرده

پری مهربان قصه ی من! بازاین طفلکی کتک خورده

مثل اینکه تمام روز فقط کار بد کرده بعد چک خورده

باز این بچه صورتش خیس است باز این بچه ژاکتش پاره است

پا برهنه لواشکی در دست باز این بچه گیج و آواره است

پری مهربان قصه ی من! لا اقل یک کمی نگاهش کن

بچه را که کتک نباید زد با کمی عشق سر به راهش کن

از همان وقت ها که عکست را تو کتاب پرنده ها دیده

از همان وقت ها که پنهانی به تو از راه دور خندیده

ازهمان روزها که ادکلنت از همان روزها که چشمانت

از همان روزها که لحن صدات گرمی بی امان دستانت

از همان روزها خودش می گفت خواسته طور دیگری بشود

به خودش قول داده بعد از این آدم خوب محشری بشود

رفته درس فرشتگی خوانده درس احساس های جادویی

عاشقی اضطراب تنهایی بی قراری سکوت کم رویی

او همان پینوکیوی چوبی که کمی عشق سر به راهش کرد

دوست بچه های بد بود و پری مهربان نگاهش کرد

دوست بچه های بد بوده خواسته طور دیگری بشود

رفته درس فرشتگی خوانده خواسته مثل تو پری بشود

نه آدامس خروس دزدیده نه گل نسترن لگد کرده

او فقط پاک عاشقت شده است نکند باز کار بد کرده؟

                                                      « اسفندیاری »

پ.ن: امروز این شعر دلم را برد و برد و برد و برد و برد و ..

پ.ن: امروز با این شعر دلم رفت و رفت و رفت و رفت و ..


نگارش در تاريخ شنبه 7 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

از خدای خوب خودم متشکرم كه اهل تماشاي تلويزيون نيستم. اما از سوء حظ چند روز پيش كه دلم براي مبل هاي مقابل تلويزيون تنگ شده بود، تصميم گرفتم روي يكيشان ولو بشوم. كنترل هم دقيقا روي دسته ي همان مبل تك نفره اي بود كه من تويش بودم. قضا و قدر را مي بينيد؟ خوش شانسي تا به كجا ؟! به قول شاعر: من و اين همه خوش بختي محاله!

برنامه ي " ماه عسل " با اجراي احسان علي خاني داشت از شبكه ي سوم سيماي محترم جمهوري اسلامي پخش ميشد. بر دل سياه و داج شيطان ملعون لعنت بلند بالايي فرستادم و صبر پيشه كردم و تا آخر پايش نشستم.

يك جاهايي دهانم از تعجب وا مي ماند و مجبور مي شدم از ادبيات سنگين استفاده كنم. آخر احسان علي خاني حرف هايي مي زد و كارهايي مي كرد كه زبان از گفتنش قاصر است. مهمان برنامه يك جوان بيست و چهار ساله ي آرام و ماخوذ به حيا، به نوزده زبان زنده ي دنيا مسلط بود.

شروع:

سلام به اهالي دوست داشتني قبيله ي ماه عسل! توي اين لحظه هاي خوشگل، دارم لذذذذت مي برم! كككيف مي كنم از اينكه با شمام ..

گفت و گو شروع مي شود:

احسان: چند سالته؟

مهمان: بيست و چهار سالمه.

ا: بهت نمياد!

م: نمي دونم.

ا: خيلي پيرتر نشون ميدي.

م: چي بگم ؟!

ا: نه! واقعا چرا انقد قيافت پيره ؟!

م: ( صبرش تمام شده ) شايد چون به خودم كم مي رسم و ساعات زيادي مطالعه مي كنم.

ا: نمره ي عينكت چنده ؟

م: ( لبخند )

ا: با سواد ميزني!

م: ( لبخند )

ا: ماجراي يادگيري زبان از كجا شروع شد؟

م: محل كار پدرم نزديك آرامگاه ابو علي سينا بود. روزايي كه پيشش بودم، ميرفتم اونجا و توريست هاي زيادي رو مي ديدم ..

ا: بچه ي چهار ساله واسه خودش تنهايي مي رفت پيش توريستا؟

م: بله.

ا: يعني از پله هاي اداره ي پدرت پايين ميومدي و مي رفتي آرامگاه ابو علي سينا؟

م: گفتم كه فاصله اي نبود ..

ا: يعني من عاشق نگهداري پدرتم ..

م: چهار سالم بود و به خواندن و نوشتن زبان فارسي مسلط بودم ..

ا: چهار سالت بود؟

م: بله.

ا: يه بچه ي چهار ساله ، خوندن و نوشتن بلد بودي ؟

م: بله.

ا: تو بچه بوديا ز بغل كسي نيفتادي زمين ؟!

م: ( لبخند )

ا: خب ..

م: توريستا بهم بروشورهايي ميدادن كه دلم مي خواست بدونم توشون چي نوشته ..رفتم و به زحمت يك دكشنري فرانسوي پيدا كردم ..

ا: تو از بغل مامانت افتادي زمين!

و چند نمونه از خطاهاي زباني در حد ريال مادريد!

ا: البته تو در اين زمينه چند تا لباس بيشتر پاره كردي! ( منظورش پيرهن بود البته! ) و

( قبل از طرح يك سوال ) نكته اي كه من درباره ي تو رصد مي كردم ! ..

دوست دارم بدانم براي كسي كه كارش، شغلش حرف زدن است، چه چيزي مهم تر از استفاده ي درست از كلمات، اصطلاحات و ضرب المثل ها مي تواند باشد ؟

طرز نشستن، دريدگي هاي بي اندازه، هرزه چشمی ها، بالا بردن صدا بدون اينكه آكسان گذاري در كار باشد ..

و دلم براي فرزاد حسني سوخت؛ كه پس از به راه انداختن يك جريان جدي و ضد كليشه در راديو و تلويزيون با آن حجم اطلاعات و دانش قابل تحسين، تكفير شد و آن طور آماج انتقادها و فحاشي قرار گرفت، اما به اين حضرات ادا و اطوار مثل احسان علي خاني، رضا رشيد پور، مرتضي حسيني ( دريازدگي )، كرمي و .. هيچ كسي نيست بگويد: بالای چشمتان ابروست!

از طرفی دیگر مناجات تکان دهنده ی شهید رجایی قبل از افطار پخش می شود ..

خدايا! اين دهخدا را .. تو را به خدا .. بيامرز!

تو نبودي من دق مي كردم دخو!

نگارش در تاريخ پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

انتظار كشيدن

 براي تو

 مثل نگاه كردن به ستاره ها و ماه

 مثل ريسك سرما خوردن زير باران

 مثل لذت بردن از شعر و موسيقي

بيهوده است

 

انتظار تو را كشيدن

 مثل داشتن چشم بصيرت

 مثل درك حقيقت

 مثل زيبايي

 بيهوده است

 

بيهودگي چيزي است

 شبيه پوچي

 شبيه خلأ

 شبيه هر چيزي كه

 هيچ چيز نيست

 

بيهودگي چيزي است

مثل انتظار كشيدن

 براي تو...

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 3 شهریور1388 توسط عذرا جوانمردی

دوستم می گوید:

خوشبختی

جایی پنهان شده!

فکر می کنم:

لای کتاب ها؟

رنگ اسکناس  توی کیف؟

توی شلوغی نت ها؟

فایده ای ندارد!

خوشبختی

جانور چموشی است!

خود را پشت هر چیزی نشان می دهد

 و باز

غیبش می زند

به حال خود می گذارم

این کودک شیطان را

دیگر رمقی برایم نمانده ..

حالا می بینمش

با آن خنده ی ناب

روی لب هاش ..

و دستش را

که محکم گرفته ای!


نگارش در تاريخ جمعه 30 مرداد1388 توسط عذرا جوانمردی

یادداشت های روزانه ی یک انسان، همه ی مازوخیست ها را دعوت کرده تا درباره ی خودآزاری هایشان بنویسند.


* آهنگ هایی را که نابودم می کنند ( مثل: " حرفامو باور کن "، " تو باید جای من باشی "، " تبعیدی "سعید شهروز و جز تو محمد علیزاده و مای ایمورتال و یک میلیون آهنگ دیگر )، می گذارم روی ری ریپیت.

* شعر هایی را که می دانم اشکم را در می آورند، یادداشت می کنم، موقع خواب می خوانم و تا آن جا ادامه می دهم که اشکم را در بیاورند.

* تمام جمعه را به هر کاری می پردازم، جز نوشتن مطالبی که شنبه باید تحویلشان بدهم. بنابراین مجبورم شنبه صبح از خوابم بزنم و توی تاکسی با هزار رنج و مکابدت آن ها را بنویسم.

* مطمینم با خوردن یک خربزه ی کامل، حساسیتم عود می کند و از پا در می آیم ولی خربزه را از دست نمی دهم.

پ.ن: همه به این بازی دعوتند. فقط خبر بدهید تا من هم بخوانم. 

 

نگارش در تاريخ جمعه 30 مرداد1388 توسط عذرا جوانمردی

چند روزی است قلبم خودش را به در و دیوار می کوبد. نفسم بند می آید. فکر می کنم همین حالاست که از جایش کنده شود. در تمام بیست و پنج سال زندگیم قلبم را احساس نکرده بودم. نه در غم ها، نه در شادی ها و نه حتی در شکستن ها که فکر می کردم شکستنش را دیده ام.

به این نتیجه رسیده ام که وقتی یک نفر قلبش را احساس می کند، مهم ترین اتفاق دنیا می افتد. یا وقتی مهم ترین اتفاق دنیا می افتد، قلبش را احساس می کند. 

این روزها هزار بار با داد و هوار به زهره و مهتاب گفته ام من مردش نیستم! گفته ام خدا نسبت به آفرینش خر آگاه تر بوده که روی سرش شاخ نگذاشته! آخر شما چه اصراری دارید برایش شاخ بگذارید؟!

 عکس العملشان کاملا متفاوت است. مهتاب بلافاصله و به تندی می گوید زهر مار! اما زهره خوب نگاهم می کند، صبر می کند حرفم تمام شود، چند ثانیه ی بعد در کمال آرامش و با صدایی آرام می گوید: چقدر حرف می زنی!

من مانده ام و طپش های وحشیانه ی قلبم ..

***

 گاهی وقت ها خدا یک کاری می کند که تو چه در تحلیل های اولیه و چه در نتیجه گیری با خودت می گویی: این  فقط یک معجزه است. یک هدیه.


درباره وبلاگ

غلام قامت آن لعبت قبا پوشم
که از محبت رویش هزار جامه قباست
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ